گمشده

 

 

 

ای گمشده !

تورادرکجاجستم 

که نیستی ؟

ای آفریده ی ازلی

آیینه ی کما ل وتجلی

 

تورا دیدم :

با خورشید

که درتبلوربودی

با آب

که درطراوت

باسبزه

درشکفتن

اندام اثیری ات را نور پوشانده بود

وازچشمه سارمعرفت

جرعه جرعه عشق می نوشیدی

صبحدم .

نشانه تولدت بود

- خودرا نگاه کردم

شرم برجبینم حلقه زد

آنگاه که ازخویشتن جدا بودم -

هنوز . تورا می نگرم

وقتی که ازظلمات پرگرفته ای

وبی پیرایه

آیینه ی جمال آفتابی

 

 

برگزیده از مجموعه ی « پرده ی راز»

 کتاب پرده راز

انسان تمامیتی دارد که باصید آن تمامیت ویک پارچگی درخودش . اورا درمقامی بسیاربالا وبسیارمتعالی وروحانی قرارمیدهد . با کشف تمامیت خویشتن است که آدمی تازه ازخواب بیدار می شود . ویا تازه چشمش به خودش گشوده می شود . وتازه درمی یابد که زندگی رقابتی که امروزانسانها اسیرآن هستند . یک زندگی کاذب ومحصول مرکزتوهمی وخیالی ذهن آنهاست . واین گونه زندگی کردن هیچ ربطی به تمامیت وجود انسان ندارد . آدمی مقامی خداگونه دارد که باکشف آن مقام درخودش تازه به خلاقیت وشکوفایی واقعی می رسد

*

اگرآدمی مقام پیامبران را درنظرمجسم کند . مقام والا ومقدس پیامبران مقام اصلی یکایک انسان هاست . ولی انسان به دلیل خودباختگی به اندیشه اش ازآن مقام روحانی ومقدس ، خودش را دورکرده است. واگرآدمی بتواند فکررا درخودش کنارنشانده وآن را به سکوت کامل بکشاند تازه چشمش به مقام اصلی اش بازمی شود . وخودش به روشنی خواهد دید که انسان چه مقام بالاو چه مقام خداگونه ومقدسی دارد

*

دلیل خودباختگی انسان ها به مقام های کاذب وغیرواقعی جهان که تمامی زاییده ی پندارنیاکان ویاانسان امروزهستند . بی خبری آنهاازتمامیت وجود خودشان است . وهرانسانی با هرمقام وموقعیت اجتماعی که دارد . اگربه یک باره چشمش به تمامیت خودش گشوده شود . تمام مقام وموقعیت وثروت ها خودش را درراه انسان اصلی وقف خواهد کرد

*

انسان باید خودش را ازاسارت فکردرخودش نجات بدهد . بارهایی یافتن کامل ازقیود ذهن . چشم بصیرت انسان گشوده می شود . اگرفکرتاامروزعصای دست آدمی را دردست گرفته وبه هرکجا بخواهد فرد را با خودش می کشاند . با رهایی یافتن انسان ازمرکزتوهمی ذهن . وبا کشف تمامیت خودش . وبا گشوده شدن چشم بصیرت انسان . آدمی تازه اختیارخودش را هم خودش دردست می گیرد

*

ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده ی آدمی ، نمی گذارد فرد چشمش به خودش گشوده شده وازخواب شومی که گرفتارآن است .بیدارشود . وتا آدمی اسیرفکروذهن خویشتن باشد . همچنان درخواب باقی خواهد ماند

*

ذهن برنامه ریزی شده وشرطی ما هیچگاه نمیتواند مارا ازمردابی که اسیرآن هستیم نجات بدهد . چون خود فکراست که این مرداب تباه کنند ه را برای آدمی ساخته . وانسان را ناخودآگاهانه اسیرآن مرداب نموده است

*

هرچندامری دشواراست . اما انسان میتواند باآرام نمودن فکربه تدریج ، آن را درذهن خودش مشاهده نماید . واین عمل مشاهده ، نگاهی ناب وخالص است که بدون هجوم فکردرآدمی صورت می گیرد . وهمین مشاهده خالص چشم بصیرت آدمی ست که بعدازسالها تمرین وممارست وکسب تجربه گشوده گردیده است

 

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مروارید عرفان

سلام دوست خوبم / چون هميشه از نوشته های ارزشمندتان بهره گرفتم . همانا ياد خداست که به دلها آرامش ميدهد . ودر اين گير ودار دل مشغوليهائی که جز دغدغه فکری وذهنی ثمری ندارد تنها معنويت و بسوی نيکيها رفتن است که زندگی را برايمان قابل تحمل ميکند . هميشه شاد وموفق باشی .

ر ا ی ع ت ب

من نشانی های خود را می دهم، يک نفر بايد مرا پيدا کند، يک نفر بايد که با طوفان «عشق»، چشمه ای خشکيده را دريا کند ...

یه رهگذر(الف -ناظمی)

باسلام به دوستان . کسانی که تمایل دارند که با ایمیل باهم درارتباط باشیم ایمیل بالا رادراختیارداشته باشند

نازنين

بسيار زيبا من هنوز نتونستم کتابتون پيدا کنم . ولی شديدا دارم دنبال می کنم . موفق و پيروز باشی . ////********** « برخیـز و خـواب را ...برخیز زودتر بیا که منتظرم

صادق

سلام استاد...فکر کنم باید يکی بياد ما رو از دست خويشتن نجات بده...

سراب عشق...کمند

باغ با دلهره درحال شكوفا شدن است رود با همهمه آماده دريا شدن است ابرها لكه دامان زمين را شستند خاك در تاب و تب گرم مطلا شدن است سر زد از پيرهن پاره شب **يوسف ماه** دولت گم شده در معرض پيدا شدن است بگسل اي سلسله، اي سلسله ممتد شب نوبتي باشد اگر نوبت فردا شدن است اي گشاينده ترين دست، كليد تو كجاست قفل اين پنجره ها منتظر وا شدن است گوش كن، اي شب كر، صحبت صبح و سحر است .آفتاب آمده كي فرصت حاشا شدن است

ابراهیم

در مورد مدیتیشن بیشتر بنویسید اگر امکان دارد

گلبانگ سحر

سلام دوست عزيز... برايم دعا كن كه به فاصله دنيا از خويشتن دورم...

سراب عشق

تو دوباره بر مي گردي !‌ من چه خوش باورم امروز. غزل ناب رو خبر كن !‌از ترانه سرم امروز. با تو ام تا ته آواز ! همصداي بي ستاره . لحظه ي ناياب فرياد ! اي تولد دوباره . وقت عريوني هشفته ‚ وقت بيداري من نيست . بگو شب بياد سراغم ! حس آفتابي شدن نيست . يه دفه خوابت رو ديدن . به يه عمر من مي ارزه. توي اين چله ي پاييز . هنوزم ياد تو سبزه . تو دوباره بر مي گردي !‌ دل يه عمر گوش به زنگه . پا بذار رو خط جاده ‚ با تو قصه مون قشنگه . نگو پروانه هنوزم ‚ تو دل پيله اسيره . پر پروازت رو وا كن !‌نگو ديره! نگو ديره . واسه فهميدن چشمات ‚ پلك خورشيد رو مي بندم . گم ميشم تو شهر رويا من به بيداري مي خندم . يه دفعه خوابت رو ديدن. به يه عمر من مي ارزه . توي اين چله ي پاييز . هنوزم ياد تو سبزه .

پویا

سلام من جویای حقسقت هستی هستم و کتاب شما را هم خواهم خرید فقط یک سوال دارم ایا امکانش وجود دارد شما رو از نزدیک زیارت نمایم؟ از توجه شما ممنونم