شعرسکوت.

 

*) سکوت

 

 

درمن سکوتی تازه می روید

وانگه تورا می بینم ای آوای خاموشم

پُرمی شوم ازابروباد وماه وازخورشید

هردم جهان می سازدآنک مست ومدهوشم

 

 

حالی دگر دارم ، همه شوراست ووجدوشوق

تابیکران پرمی کشم همچون کبوتــرها

اینجا هیاهو جزفریبی نیست

آنجا سکوتی نو دمادم می رسد مارا

 

 

حالی دگردارم ، همه آرامش وشوراست

تابیکران دنبا بود ، آری ، به کام مـــن

مستغنی ام ، خاک است پیشم هرچه سیم وزر

ازآنچــه می بینم ، شوم گاهی همه الکن

 

 

تا کی سخن باید ، زابروباد وباران گفت ؟

گل بود وباران بود ، باید بلکه خود جاری

خواب است و افسون می فریبد هرکــه را لیکن

روشن نماید عالمی را هرکسی اما به بیداری

 

 

درتوشکوه دیگری چون آب وآتش هست

از دام وهم خویشتن باید رهاگردی

ازجنس دیگرهست ذات بی ریای تو ،

سازی چو کشف خویشتن ، آنگه خداگردی

 

دوست خوبمان ابراهیم . کلمه ای را که نوشته اید من هیچگونه آشنایی با آن ندارم وازکم وکیف آن بی خبرم . «خود» پدیده ای ذهنی درماست که به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی خویشتن مان وبه دلیل تبلیغات وسیعی که درطول قرنهای گذشته تا به امروزروی آن شده ما بطورناخودآگانه آن مرکزدرونی را درخودمان رشد می دهیم که برای رسیدن به شخصیت واقعی مان باید ازاسارت این مرکزذهنی خودمان را کاملا رها نماییم .

خود سرزمینی کاذب است که مارا ازرسیدن به هدف واقعی مان دورمی سازد وقتی ازاسارت خود نجات بیابیم به سرزمین ناشناخته دیگری وارد می شویم که سرزمنی لایتناهی والوهی ست

 

 

/ 10 نظر / 30 بازدید
ابراهيم

سلام خوبيد . اين اصل انطباق چيست؟ . اقای ناظمی عزيز هميشه سلامت باشيد .

محبت و زیبایی

سلام خدمت دوست قدیمی !...خيلی طول کشيد تا آپ ديت کرديد... شعر قشنگی بود... دلتان شاد و هميشه شاداب!

اصغر ناظمي معزأبادي

سلام به دوست مان ابراهيم . کلمه ای را که نوشته ايد من هيچگونه آنشايی با آن ندارم . البته درکتابی هم به اين مو رد برنخوردم ونميدانم معنی کم وکيف آن چيست

اصغر ناظمي معزأبادي

سلام به دوست مان ابراهيم . کلمه ای را که نوشته ايد من هيچگونه آشنايی با آن ندارم . البته درکتابی هم به اين مو رد برنخوردم ونميدانم معنی کم وکيف آن چيست . ازاينکه تکرارنوشتم عذميخواهم چون غلط ازکاردرآمد

نازنين

چه شعر زيبايی !!!! و چه توضيح کامل و پرمحتوايی از خود برای دوستتان ابراهيم . خيلی زيبا بود . استفاده کردم . ///نترس از اين که عاشق شوی . خود رابه عشق بسپار.... شما دراین مورد چی میگی ؟

بارون بهاری

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.... سلام دوست عزیز خسته نباشید .باز هم دیر بهت سر زدم شما به بزرگواری خودتون منو ببخشید..براتون آرزوی موفقیت میکنم من هم آپ کردم .کلبه درویشی چشم به راه شماست.................... عاشقانه های زندگیتان مستدام باد.....

ابرانسان

دوست من خوب می فهمم که چی می گی. اکثريت نمی فهمن که چی ميگی. چون عوام اند و عوام هم جاهل. البته اگه رو خودشون کار کنند البته...خوشحال می شم در مورد انديشه ها و ایدئولوژی من که در وبلاگم اومده نظر بدی.من آزاد و رها منتظر نظرات شما هستم. شاد باشی.

پیچک شوق

سلام هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هرگه که میل روی تو کردم جوان شدم شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم قسمت حوالتم به خرابات می کند هرچند کاین چنین و آن چنان شدم آن روز بر دلم در معنی گشوده شد کز ساکنان درگه پیر مغان شدم از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید ایمن ز شر فتنهء آخر زمان شدم یا حق

گلبانگ سحر

سلام... واقعا لذت بردم...فرزانه ای می گويد: ممکن است آدمی با داشتن ظاهری آرام و رفتاری کاملا معتدل باطنی پر از پليدی داشته باشد که از علل گوناگون مانند عقده ها و انحرافات مثل خودخواهی های بيمار گونه ناشی شود... تا کنون کردی چنين اکنون مکن تيره کردی آب از اين افزون مکن بر مشوران تا شود اين آب صاف واندر او بين ماه و اختر در طواف زان که مردم هست همچون آب جو چون شود تيره نبينی قعر او قعر جوهر گوهر است و پر ز در هين مکن تيره که هست آن صاف و حر جان مردم هست مانند هوا چون به گرد آميخت شد پرده سما مانع آيد او زديد آفتاب چون گه گندش رفت شد صافی و ناب چون که غم بينی تو استغفار کن غم به امر خالق آمد کار کن

عسل بانو (بارون بهاری)

بگذار آن باشم که در کوهساران با تو گام بر می دارد بگذار آن باشم که در کنار تو گل می چیند بگذار آن باشم که از ژرفای احساسات خود به او می گویی بگذار آن باشم که رازهایت را به او می گویی بگذار آن باشم که در غم به سوی او می روی بگذار آن باشم که در شادی همراه او می خندی بگذار آن باشم که تو عاشقش هستی و این بار عسل بانو برای بارون بهاری مینویسد.... سلام دوست عزیز خسته نباشید //اول از همه چیز تشکر کنم از بابت اینکه به من و بارون بهاری لطف دارید و تشکر از حمایت خوب شما از این وبلاگ که ما را روز به روز دل گرمتر میکند باز هم ممنون// و ا ز شما میخواهم که این بار هم با حضور گرمتون به من و بارون بهاری دل گرمی ببخشید ///موفق باشی و پایدار