صبح دولت

 

دشواراینجاست که انسان نیاموخته است که شخصیت دیگری نیزدارد . آدمی نمیداند که شخصیت واقعی اش را به فراموشی سپرده . آدمی خودش را درسرزمین شناخته ها با تمام شهامت ورشادت ، وتوان وتلاش وتقلای بی وقفه ی خود آنهم بسیارصادقانه اسیرکرده است . ولی اوهنوز نمیداند که سرزمین دیگری نیزدرکنه وجود اوهست ، وآن سرزمین ناشناخته هاست . مکانی که تمام خواسته ها وآرزوهای بشری درآن تحقق می یابد . وبسیاری ازافراد نیزاستعداد وتوانایی کشف سرزمین ناشناخته ی درون خویشتن را دارند . آدمی دانه ایست که باید بشکفد ، باید تجلی بیابد ، باید پرواز کند وبه خلوت گه خورشید برسد . باید معشوقه اش را درآغوش بگیرد . این توانایی واقعی آدمی ست . که راه رسیدن به آن دراعماق وجود او موجود است . ولی هنوزاکثریت ازگنج نهفته ی درون خویش باخبرنیستند ، یا ازآن باخبرند ولی آن را جدی نگرفته اند . اما آمادگی به دست آوردن آن گنج را دارند . بدون تردید اگرانسان بدون شبهه وبایقین میدانست ، قرنها پیش می توانست سرزمین شگفت وشگرف درون خویش را نیزبه چنگ بیاورد . می توانست آرامش واقعی را تجربه کند . می توانست نه دربیان وکلام با معشوقه اش عشق ورزی کند ، بلکه استعداد وصال نیزدردست وچنگ خود اوست . که می توانست به وصال جانانه واقعی اش هم برسد . درگذشته انسان به آن صورت که لازمه اوبوده ، درمورد ماهیت واقعی خودش نیاموخته است . اما میتواند ازاین لحظه وازحال شروع کند و با کسب آگاهی درمورد تمامیت خویش وعمکلرد فکردرخودش ، خودرا بطور حیرت انگیزبه خلوتگه خورشید برساند ...... حافظ گفته است ؛ کمترازذره نه ای ، پست مشومهربورز| تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان ............. اما نزدیک به هشت قرن ازاین پیام روشن وشفاف حافظ می گذرد . آدمی به خودش کوتاهی کرده است . با یقین می گوییم ، اگرآدمی آگاهی کافی را میداشت ، بدون تردید خورشید نهفته ی خویش را نیزقرنها پیش ازاین به چنگ آورده بود . ممکن است این موضوع مد نظرقرارگیرد که آدمی درعصرحاضرازخورشید وماه وستارگان فراتررفته وبه کرات دیگرقدم گذاشته . دراین تردیدی نیست . ولی انسان قرن بیست ویک اگرماه را خانه ی واقعی خود ش کرده ، به اندازه ی مسافت ماه نیزازخودش فاصله گرفته . واین ستم غیرقابل جبرانی است که به خودش کرده . انسان لازم بود ابتدا درخودش ، دروجود خودش ، پیشرفت را شروع کند تا بعدازآن به کرات دیگرقدم بگذارد . اما این کاررانکرده است . به اعماق هرچیزنفوذکرده ، جزعمق وجود خودش . وتنها وجود ازلی وابدی آدمی ست که ابتدا وانتها ندارد . اگرانسان خورشید را دروجود خودش به چنگ بیاورد تازه دراینجاست که می بیند ، اگرصدسال بگذرد بازدرابتدای راه است . وجود حقیقی انسان است که لایتناهی ونامتناهی ولازمان ولامکان می باشد . اما انسان این وجود را درخویش به فراموشی سپرده ، اگرچه جسم خودش را نیزبنیادین شناخته است . ماباید به درون خودمان رخنه کنیم ، تابتوانیم تازه انسان را به معنی واقعی اش بشناسم . باکشف نیروهای شگرف درون خویشتن است که تازه به عظمت انسان وزندگی او پی می بریم . تازه پاسخ ابهامات خودرا می یابیم . آسمان درماست ، خورشید وستارگان درماهستند ، ولی ما به آسمان دیگری قدم گذاشته ایم . خورشید وماه وستاره ای را به دست آورده ایم که مال ما نیستند . ما اقیانوس ها را ازهم شکافته ایم .تا اعماق دریاها نفوذ کرده ایم . ولی اقیانوس واقعی دردرون خودمان بوده ، که این اقیانوس را ازیادبرده ایم .دریای واقعی خودما بوده ایم که خودمان را فراموش کرده ایم . این ها پند وموعظه نیست . بلکه واقعیت هایی ست که جزتعداد معدودی نتوانسته اند به اسراردرون خویش پی ببرند . درصورتیکه این توانایی واستعداد یکایک انسان هاست . این واقعیتی دروجود بشراست که ، آدمی آن را ازیادبرده . وبا ازیاد بردن خودش ، انسان خودش را بیشتردرمانده وسرگردان وعاصی نموده است . وروزی آدمی میتواند آرامش وراحتی را دوباره به دست بیاورد که خود واقعی اش را درخودش کشف کند . آدمی اگربه درون خودش رخنه کند ، خدارا نیزدردرون مطهرومقدس خودش با حیرت و شگفتی خواهد دید. واین حرم وحریم مقدسی است که درطول تاریخ تا به امروز بسیاری ازافراد ، ماهیت واقعی آن را درخودشان کشف کرده اند . ما تازمانی که به بیرون چنگ زده ایم ، خودمان را به معنی واقعی «آنچه هستیم » نخواهیم شناخت . حقیقت هستی را درک نخواهیم کرد . خدارا نخواهیم شناخت . وتازمانی که ازهمه ی اینها دورباشیم ، گرفتارتوهم وخیالی بیش نیستیم . ما باید ابتدا چشم مان را به ماهیت واقعی ، وحقیقت وجودی خودمان بازکنیم . قرنها پیش انسان های کمال یافته همین حرف را زده اند ، امروزیانی نیز که ماهیت وجودی خودشان را کشف کرده اند ، همین مطلب را می گویند . ودهها وصدها قرن دیگر نیز، تازمانی که انسان ازشخصیت واقعی خودش جدا باشد بازهمین گفتگو را خواهند داشت . ماباید درون مان را ازآنچه که مربوط به بیرون پروانباشت کرده ایم ، ابتدا خالی وتزکیه کنیم . وبعدازآن با کشف واقعیت خویش ، وماهیت واقعی خود، خود راه به ما می گوید که باید چگونه باشیم و چکاربکنیم . وهمین نیزراه نهایی وغایت ماست

*) صبح دولت

مازاصل خود چنان ماندیم جدا

می رویم بیهوده راه کهنه را

بگذرد صدقرن اگراینگونه هم

ما خطا کردیم ، نداریم جزخطا

*****

منزل خورشید تنهامامن وماوای ماست

ماگزیدیم بهرخود ، بیهوده راه خاک را

خاکیانیم گرچه ، لیکن آسمان ماوای ماست

سربه خاک افکنده ای ، ای آدمی برگوچرا؟

قرن علم وپیشرفت و، آدمی درکارخویش

گشته موجودی ضعیف وسست رای وبینوا

تا نبیند او گره درکارخود ، درمانده است

اوطبیب درد خویش و، درچه می جوید دوا

چشم اگربرخویش بگشاید ، ببیند زخم خود

می کند درمان نگاهی ، درد پنهان شما

آدمی را گنج صددولت بود دردست او

هرکجا روآورد ، درچنگ خود یابد شفا

سوی خود باید کند رو ، تاکند درمان خویش

غیرازاین ره هرچه گویی هست خودبادهوا

مازاصل خود دریغا ، جمله دورافتاده ایم

دردرون خویش می بینی نشان ها ازخدا

نفی وانکارخدا ، ازخویش دورافتادن است

تو خدای خویشتن هستی ؟ مکن تعبیر، ها

خود نباشد ، شیوه ای دیگرتورادرجلوت است

نفی خود کن ، تا نگردی بنده ی تعبیرها

آدمی ، درخود تفحص کن ، که اینت حیرت است

درشگفت آیی اگرباشی ، بلی ازخود رها

شعرنو یا کهنه را منگر، توراهی تازه جو

کهنگی مرگ است و ، کهنه مرگ باغ ولاله ها

آدمی درذات خود گنجینه ی آگاهی است

دانش وعلمت بود یک قطره ازدریا ، هلا

خفتگان را نیست هرگز، بهره ای ازصبحگه

صبح دولت میدمد ، ازخواب چون گردی جدا

کودکی را بلکه باید ، تازه رسم خود کنی

کودکانند صفحه هایی فاقد امضای ما

ذهن چون آیینه شد ، خودنقش جان آرد پدید

بعدازآن جانان خود را بنگری درهرکجا

 

نویسنده: ابراهیم

پنجشنبه، 15 دى 1384، ساعت 13:51

دوباره سلام هویت را اگه امکان دارد بیشتر در موردش بنویسید تا عیانتر شود

E-mail:  mosahneh2@yahoo.com

URL:  وارد نشده است

ما یک شخصیت را برای خودمان براساس ارزشهای جامعه ی خویش می سازیم . این یک چهره ی قالبی برای ماست ، که براساس مدل والگوهای جامعه ای که درآن زندگی میکنیم ، آن را درخود بنا کرده ورشد می دهیم . پدرومادرها به عنوان یک جامعه ی کوچک . وجامعه ی بزرگترهرفرد یعنی کشور، افراد را به شکلی تشویق وترغیب می نمایند ، برای ساختن همین شخصیت . ابتدا اززمان نوزادی تا ورود به مدرسه ، خانواده ی ما عهده دارتعیین قالبی برای ماست . وبا شکل گرفتن نهال شخصیت ما وارد دبستان می شویم وبعددبیرستان وهمچنین دانشگاه ، هریک ازاینها اطلاعاتی را به ما می آموزند همه ی این دانش وآگاهی ها «دانستگی ها » نقش درساختارشخصیت ما دارند . وبعدازاتمام تحصیلات با کسب مدرک مورد نظرمان ، وارد جامعه شده و شخصیتی را که پدرومادروخانواده ی ما درما ریشه گذاری کرده اند را بعدازاین بابه دست آوردن شغل مناسب وازدواج و....و... تقویت کرده ورشد می دهیم . اما ما یکایک انسان ها شخصیت دیگری نیزداریم و آن شخصیت پنهان ماست که ما ازآن به عنوان «هویت » فرد نام می بریم . «هویت » . حقیقت شی ء یا شخص که مشتمل برصفات جوهری او می باشد . هویت افراد اکتسابی نیست . زمانی که ما بتوانیم هویت واقعی وشخصیت حقیقی خودمان را درخویشتن خودمان کشف نماییم ، انسانی موفق هستیم . اصولا قوانین اکثرجوامع بخصوص کشورهای غربی اعم ازکشورهای اروپایی ویا آمریکا ئیان ، اعتقادی به این شخصیت انسان ندارند . اما کشورهای شرقی این شخصیت را قبول دارند . این شخصیت واقعی ماست که میتوانیم با طی مقدمات ، آن را درخودمان کشف نموده وبراساس همان شخصیت زندگی کنیم .دردوکشورویا درکشورهای گوناگون عقاید وباورها ی مردمان یکی نیست . گاه آن عقاید درتناقض وتضاد قراردارد . ولی انسانها درهرنقطه اززمین وقتی هویت واقعی خودرا کشف می کنند ، به یک هدف مشترک وواحد دست می یابند . پس شخصیت اصیل تمامی انسان ها درهرگوشه اززمین یکی ست وباهم هیچگونه تناقض وتعارضی ندارند . ولی عقاید وباورهای ما که بیرونی واکتسابی هستند با یکدیگردرتناقض وتضاد قراردارند . این تناقض دربین نزدیک ترین افراد « زن وشوهرها» ودورترین افراد ، ملت های کشورهای دیگروجود دارد . که گاه مبدل به جنگهای خونین بین افراد می گردد. انسان وقتی شخصیت واقعی و هویت خودش را درخودش کشف نماید با دیگران سرجنگ نخواهد داشت . به یک نکته هم بازاشاره شود وآن اینکه . شاید بدانید مرکزی درذهن ما درطول عمرمان به وجود می آید به نام «خود» که وظیفه ما رشد وبقای این مرکزدرخودمان است . این مرکز دروجود انسان ، مرکزی توهمی وخیالی ست . «خود» نه آنکه هویت واقعی مانیست . بلکه شخصیتی مجازی وغیرواقعی ست که مارا ازرسیدن به شخصیت حقیقی مان نیزباز می دارد. اگراکثریت مردم ودربیشترکشورهای جهان این مرکزخیالی وتوهمی را درذهن شان رشد میدهند . این اکثریت دال برحقیقی بودن آن مرکزنیست . اکثریت گرفتارتخیل ورویا یند وهیچ ارتباطی با شخصیت واقعی شان ندارند .

نویسنده: ابراهیم

دوشنبه، 19 دى 1384، ساعت 0:44

با سلام از اینکه عنایت فرمودید و جواب دادید ممنونم در مورد مقدمات شناخت مرکز خود اگر ممکنه توضیح دهید و به چه صورت ذهن از بازی خود اگاه شود و کلا لوازم کار برای شروع چیست ؟ ممنونم

E-mail:  mosahneh2@yahoo.com

URL:  وارد نشده است

ما با پدیده ای درذهن وضمیرخودمان سروکارداریم که ازآن به نام «خود» نام می بریم . «خود» درضمیروحافظه ما انسان ها درهرگوشه ی ازجهان وبا هرایده وعقیده ومکتبی ، وجود وحضورمسلم دارد . وکسی نمی تواند بدون کسب آگاهی ازوجود خود درضمیروبرکندن این مرکزازذهن خویش ، بگوید خود درذهن من وجود ندارد « البته اینکه خود هیچگاه درضمیروجود نداشته باشد ، فکرمیکنم امری محال است . ولی با آگاهی یافتن از«خود» وشکستن صخره ی درونی خودمان . باید با عمل مراقبه بطوردائم ازبروز «خود» وازخودنمایی این پدیده درخویشتن جلوگیری کنیم . مراقبه نقش اصلی را برای ما بازی میکند » . وجود خود درضمیرانسان امری اجتناب ناپذیروناگزیراست . «خود» پدیده ای است که تقدیری وحتی ژنتیکی نیست . فرهنگ وسنت وباورهای هراجتماعی ، خودرا درضمیرافراد جامعه ی خویش شکل میدهند وبطورسیستماتیک وظیفه ی هرفردی درزندگی خود ، ناآگاهانه حفظ وبقای این پدیده درونی ست . شاید اکثریت افراد هرجامعه ای ازوجود خود درذهن شان آگاهی کافی را ندارند . وشاید تعداد کثیری درمورد آن هرگزچیزی نشنیده اند . متولد می شوند . آن موجود ذهنی را درخودشان رشد داده وتحت اختیارناخودآگاهانه همان مرکز، زندگی می کنند . یک زندگی آمیخته بارنج ومصیبت ونگرانی ودلهره واضطراب را می گذرانند وبعد میمیرند . بدون آنکه بدانند ؛ هدف شان اززندگی چیست ؟ ما می گوییم این مرکزدرونی وذهنی یک پدیده ی خیالی وتوهمی درذهن وحافظه ی افراد است . که می توان آن را ازریشه برکنده وعمری را بدون اسیر«خود» شدن . بدون به وجود آمدن چالش های ذهنی درخود . وبا رها شدن ازبسیاری ازبیماریهای روانی وعصبی ، درکمال آرامش ، وباسعادت وخجستگی ، ودرامنیت زندگی کرد . مبارزه با «خود» درضمیرانسان امکان پذیرنیست . آنکه بخواهیم با خود مبارزه کرده ودرصحنه ی کارزارپشت این موجود شوم وتخیلی را به خاک بمالیم ، خیالی باطل است که هیچگاه رویاروی با خود ، نمی توان با آن مبارزه کرد . واین خود نیست که شکست می خورد وبه خیال ما دست ازسرمان بر می دارد . درمبارزه ی با خود این موجود شوم خودش را درضمیرانسان به موش مردگی زده وآدمی را فریب میدهد . ولی درموقعی که زمان ومجالی را بیابد . دوباره قد علم کرده وجری ترازگذشته ، اوست که پشت آدمی را به خاک میمالد. ماوقتی با خود درضمیرمان مبارزه میکنیم . این همان «خود» است که با خودش درحال مبارزه وجدالی گاه خونین است . وقتی خود با خود مبارزه میکند . بازهمان خود است که شکست می خورد وهمان خود است که خودرا شکست داده وبراریکه می نشیند . پس هیچگاه نمیتوان با خود مبارزه کرده وآن را شکست داد . شکست خود همان خاموشی موقت وبه خواب زدگی این پدیده است .

مقدمات رهایی ازاین موجود درونی همانطورکه ذکرشد ، کسب آگاهی درمورد ماهیت آن . وشناخت ماهیت واقعی ذهن وتفکرخویشتن است . ما باید ذهن را ازبسیاری ازاندوخته های آموختنی مان سبک کنیم . با سبک شدن ذهن ، ضمیرآدمی انعطاف پذیروقابل دگرگونی می شود . وزمانی که بتوانیم با تمرین وممارست بدون وقفه وکافی . ذهن را کاملآ ساکت نماییم . وفکرمان را ازپرسه زنی هایش بازداریم . بعدازآن می توانیم با همان آگاهی ومعرفتی که نسبت به آن داریم وباعمل مشاهده ، هیچگاه به خود مجال خودنمایی نداد . اگرمانتوانیم فکررا درخودمان تحت کنترل خود درآوریم . این ماییم که تحت کنترل واختیارتام وتمام اندیشه خود هستیم . اگرچه ظاهرآ غیرازاین را نشان میدهد . ولی زمانی که فکربرای انسان قابل مشاهده باشد . به روشنی می بینیم ، که درزندگی معمولی وروزمرگی فکراست که مارا فرمان میدهد و به هرکجاکه بخواهد می کشاند .

نویسنده: ابراهیم

سه شنبه، 4 بهمن 1384، ساعت 23:35

سلام و خسته نباشید ایا اگاهی بر ماهیت خود و شناخت ان کافی است یا توجه هم نیاز است و ایا اگاهی داشتن همان مراقبه نیست ؟ بیشتر توضیح دهید ممنونم

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

ما ابتدا باید با کسب آگاهی ، ذهن مان را ازبسیاری ازدانستگی هایی که آن را لبریزکرده اند ، کاملآ خالی وسبک کنیم . ذهن وقتی سبک شد . قابل انعطاف است . ذهن سبک روشن بین می شود . دردام دانستگی های خود دچارتعصب وپیشداوری نمی گردد. درکتاب « زبان فرشتگان آقای مسیحابرزگر» می گویند بسیاری ازذهن ها وقلب ها ی مردم جانانه اند . یعنی بسیاری ازذهن ها آماده ی تحول و دگرگونی هستند . ولی آگاهی لازم را نسبت به ماهیت روانی خود ندارند . ذهن روشن ازسطح تجاوز کرده وبه اعماق وژرفامی رود وچنین ذهن هایی با اندک آگاهی ، انقلابی درونی درآنها به وجود می آید ومیتوانند بابرداشتن موانع ازروبروی خود . واقعیت هارا به روشنی مشاهده کنند . ولی مهمترین عملی که بعدازآگاهی لازم است انسان داشته باشد . عمل «مراقبه» است . مراقبه حفظ همان آگاهی انسان هاست . با مراقبه آدمی ازانجام بسیاری ازاعمال غیرصحیح وناصواب خودش را برحذرمی دارد. ولی قبل ازآنکه ما بخواهیم مراقبه را درخودمان تجربه کنیم ، باید آگاهی لازم را کسب نماییم . خود را ازاسارت مرکزخیالی ذهنی خویش نجات بدهیم . وبعد عمل مراقبه دیگرفرصت ومجالی به «خود» برای خودنمایی مجدد نمی دهد. مراقبه تا پایان عمر با انسان باید همراه باشد . بامراقبه است که ذهن بطور مداوم تازه ترین وبدیل ترین وبیسابقه ترین نکات کشف نشده را درخودش کشف میکند

 

 

/ 18 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بوي ياس

سلام هم متن وهم شعرتون انسان به تفکر درخويشتن می کشونه وبسیار زیباست درسته خاکيانيم گرچه ليکن آسمان ماوای ماست .سربه خاک افکنده ای آدمی برگو چرا اگه دوست داشته باشين منتظرتون هستم التماس دعا

رضا

سلام دوست عزيز/ عيد غدير /عيد ولايت /عيد پيمان /بر شما مبارك/موفق باشيد/ياعلي

نازنين

کلمات آسمانی و دلنشين است . قلمت جاری باد . حقيقتا سخنانتان بدرد زندگی ميخورد . موفق و پيروز باشيد . /// باشعری از حميدمصدق بروزم ومنتظر ...

ابراهيم

سلام و خسته نباشید ایا اگاهی بر ماهیت خود و شناخت ان کافی است یا توجه هم نیاز است و ایا اگاهی داشتن همان مراقبه نیست ؟ بیشتر توضیح دهید ممنونم

سراب عشق

گفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي.. اينك كه تو آغاز و ، فرجام دلم گشتي.. گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم.. فرياد كه رخسار ، مادام دلم گشتي.. ديگر مرو از پيشم ، مهمان دل ريشم.. پيش آي كه چون شهدي ، در جام دلم گشتي.. پايان رهي بوديم ، زين راز شديم آغاز.. بر بال دلم بنشين ، پرواز دلم گشتي.. اين راز مگو زنهار ، با بي خبران اغيار .. گنجينه به دل بسپار ، همراز دلم گشتي.. چون زمزمه اي گشتم ، كارام دلت باشم.. آرام دلم بردي ، فرياد دلم گشتي.. استاد بدم چندي ، در مكتب من بودي.. اين رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتي.. اكنون كه بشد اينسان ، آباده ما ويران.. در كوي پريشاني ، ميعاد دلم گشتي.. گفتي كه به شب ها خواب ، از ديده گريزان شد .. من خواب دلت گشتم ، بيدار دلم گشتي.. گفتي كه دوائي كن زين زخم دل ما را.. درمان دلت گشتم ، بيمار دلم گشتي.. گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام.. گفتي كه توئي راكب ، افسار دلم گشتي.. از مهر چه مي خواهي ، اي تشنه اين چشمه .. انكار همي بودم ، اقرار دلم گشتي.

نازنين

چه بی تابانه تورا طلب ميکنم ... ای دوريت آزمون تلخ زنده به گوری ! بی نجوای دست خط مهربانت جهانم از هرسلامی خاليست . به انتظار پاسخت نشسته ام ....

نازنين

خيلی دلم ميخواد کتاب شما را هم کنار بقيه کتاب شعرای دوست داشتنيم داشته باشم انتشاراتش و بقيه عنواناش برام بفرست تا از کتاب فروشی ها خريداری کنم ..... تبريک تبريک تبريک هم به شما برای چاپ کتابتون هم به خودم و بقيه دوستداران شعر برای لذت خوندن شعراتون . خبرت عالی بود

سراب عشق

مختار و رها بودم.. چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي.. آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك.. شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي.. مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم.. در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي... از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد.. انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي.. اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد.. شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي.. از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي.. تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي.. اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي.. اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي.. رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد.. مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي.. زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من.. آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي.. در تيرگي شامت ، شب تاب دلت بودم .. چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتي..

سراب عشق

سلام جناب آقای ناظمی گرامی . احوالتون؟ چنديست برنامه از فکر نوين و تکنولوژی انديشه با حضور آقای عليرضا مندريزان. از برنامه شبکه مهاجر پخش ميشود و هنام گفتگوی ايشان در مورد نو پردازی انديشه هميشه حضور و نوشته های شما رو مجسم کرده ام . حرفهای ايشان بی شباهت با انديشه شما نيست . از حضورتان تشکر دارم . سبزترين باشيد