خداوندا

 

 

خداوندا؛

به من آن بیداری را عطاکن که درخواب شوم خود اسیرلقلقه ی زبان نگشته وبیهوده نام تورا برای فریب خودودیگران وردزبان خویش نسازم

چشمانم را همیشه به سوی خویشتن بگشا تا زنجیرهای تسلسل فریب مرا اسیرخود نسازند

وقتی تمناهای ملون وکاذب ، چشمان عقل را بخود خیره نموده ومیخواهند مرا بخوابی شوم روانه سازند ، تو به یارم بیا

خداوندا؛ به من آن توانایی را ببخش تا خودباخته عقل زبون نگشته وبتوانم دراین روزگارآشفته خودراازظلمت جهل رهاسازم

 روزمر گی آنچنان مارا باچنگالهای توانایش به اسارت خود درآورده است که هرلحظه پرده هایی رنگین راروبرویم قرارمیدهد ، به من آن توانایی را عطاکن که اندیشه ام را اززندگی روزمره رهانیده ودمادم  باتوبودن را دربیداری تجربه کنم

زبانم را تطهیرگردان تا اسیرگذشته ی مرده ی چرکین خویش نباشم وهرلحظه باتازه ترین زمان نوترین نکات برزبانم جاری گردد

خدایا ؛

شرمنده ایم وقتی به چهره واقعی خودنگاه میکنیم . مارا چگونه آفریدی . ولی ما ازخویشتن چه ساختیم ! چه بوده ایم وبدل به چه چیزشده ا یم ! گل بودیم ولی خارشدیم . زربودیم ولی مس شدیم. عشق بودیم ولی به میل خویشتن  هوس شدیم ...

خدایا؛

 ازخویش نیزشرمنده نیستیم اگردرمیدان بازی خود . تورانیزکه ازرگ گردن به ما نزدیک تری انکارمی کنیم .

انسان خودش را اشرف مخلوقات میخواند ، ولی نمیداند که مخلوقات دیگرازاو بسی جلوترند . کدام حیوان چون ما ازاصل خویش عدول کرده است ؟ کدام حیوان همنوع خویش را گروه گروه به مسلخ فرستاده است ؟ کدام حیوان همجنس بازی را ، برای خویش امری مسلم وازقوانین مجالسینش دانسته است ؟ قضاوت آدمی ازجهلی ست که هنوزپس ازقرنها برپیشانی او نقش بسته .

انسان ! شبه تو ، درزمین پاک ومقدست بدل به صندوقچه ای ازکاغذوآهن وباروت شده . وبه این نیزفخرمی فروشد ....

 انسان هنوزدرنطفه مانده ولی متولد نشده است . وآیا تا تولد انسان چه روزگارها ، ویا چند قرن وچندین هزاره هنوزباید درانتظاربود؟...

خدایا ؛ چرا مارا به خودمان واگذاشتی ؟ رسالت ما عدول ما ازخویشتن مان نبود . رسالت ما ، نزول ما نبود . کاش می دانستیم که عدول آدمی ازخویشتنش قابل جبران وگذشت نیست . آدمی موجود سرگردانی ست که به سبب بی خبری ازماهیت واقعی اش ، گرفتارسرابی جانکاه وهلاکت بارشده است . وتنها کسانی که ازخواب شوم بیدار شده اند ، میدانند و می بینند که آدمی چه چیزرا ازدست داده . و چگونه چون کودکانی گرفتارگل وخاک بازی شده است . انسان تمامیت خویش را ازدست داده وبه شیئی متحرک مبدل گردیده . شیئی متحرک که بازیچه ی دستان خویشتن است . ابزاری که مگردوباره به اصل خویش رجعت نماید ، وگرنه هیچ چیزدرجهان جبران انحراف وخطای آدمی را نمی نماید . آدمی ناآگاهانه وبراساس سنت خویش ازاصل حقیقی خودش جدا شده ودرزمان حیات خودنیزناآگاهانه وجبری ،سعی می نماید خلاء جدایی ازخویشتن خودش را به شکلی بپوشاند . به همین دلیل به هرابزاری دست می زند ازخودش بیشترفاصله گرفته وازمرکزواقعی خویش جدا می گردد . «دوران معاصرمی بینیم بدترین زمانی ست که آدمی اصل خویشتن را ازیادبرده . وچون زنبورعسلی بیرون ازکندوی خویش ، خودش را سرگرم ومشغول کرده است ».علت هم این است که اعمال آدمیان سرپوش نهادن برخلاء درونی خویشتن شان است . اگرانسان آگاهی لازم را می داشت بعدازآن . قضیه شکل دیگری به خود می گرفت . گفتیم آدمی هرچه خلاء درونی اش را ازخودش پنهان میکند ، بیشترازخودحقیقی اش فاصله می گیرد. اگرآدمی ازخودش فرارنمی کرد وبا همه ی آلام ودردها وتالمات با خودش میماند ، میتوانست ازشرخلاء درونی اش رهایی بیابد . کسانی که توانسته اند به ماهیت واقعی شان دست بیابند . و غبارها را ازروی آن کناربزنند ، افرادی بوده اند که ازخود فرارنکرده اند . بلکه سالها وسالها با همه ی فرازونشیب ها با خویشتن مانده اند وبه شهامت همین ماندن با خویش ، چشم شان به واقعیت وجودی شان بازشده . وسعادتمند اینانند که دیگراسیروگرفتارتوهم وخیالی تباه کنند ه نیستند . دردوران معاصرنیزبعضی ازافراد وجود دارند که با آگاهی یافتن ازماهیت خویش ، دربین ما زندگی میکنند . مشکل اساسی انسان فراراو ازخویشتن خودش است . آدمی هرقدربیشتربه بیرون چنگ زده وبه ابزاربیرونی تکیه میدهد ، ازخودش دورترودورترمی شود . این یک اصل است . وشرط رهایی ازآن ، این است که به تعلقات دل بسته نباشیم . وقتی دل بسته به دنیای مادی نبودیم . ذهنی سبک وقابل انعطاف داریم . وچین ذهنی قابل دگرگونی وتحول وتغییراست . ومی توان به راحتی چنین ذهنی را مشاهده نموده وبامشاهده ، مرکزی را که آدمی درضمیرخویش آفریده واسیرآن گردیده وبطورناخودآگاهانه تحت اختیارآن قرارگرفته وآن را رشد میدهد . با عمل مشاهده آن مرکزتوهمی را ازضمیرخود جدا نمود . همین چاره کارما و کلید حل تمام معماها ، وسرورازهای ماست . همین داروی تمام دردها وآلام ماست . ما بیماریم وطبیب وداروی خویش . پس باید همت کنیم وخودرا ازبیماری مهلک مان رهایی بدهیم . عامل تمامی بلایا ، مصیبت ها ، تفرقه وجدایی ها ، وکجروی ما وجود«خود» درضمیرمان است . واگرآدمی فکرمیکند راه صحیحی را ازنظر معنوی با وجود خوددرضمیرش انتخاب کرده وبه پیش می رود . سخت دراشتباه است . وزمانی میتواند انحراف خود ووخامت موضوع را درخویشتن به روشنی ببیند که آن مرکز درونی را درضمیرخود متلاشی کرده وذهن را تحت کنترل خود درآورده وافعال آن را تحت مشاهده داشته باشد . چون آدمی بوسیله همان مرکزدرونی خودش دچارکجروی وانحراف وخطایی شده است که راه او کاملآ ازراه واقعی واصلی اش جداست . وبازهمین مرکزتوهمی وخیالی ست که درراه خطاوغیرواقعی ومجازی وتصنعی ، افراد را توجیه کرده ونمی گذارد چشم فرد به سهولت به آن بازشود . آیا کسی هست که بخواهد ازخواب شوم خویش بیدارشود ؟....اگر آری . یاهو

 

/ 10 نظر / 16 بازدید
رضا

سلام /ممنون از حضور مهربونتون /خيلی زيبا بيان نموده ايد/ولی بيدار شدن هنر مردان خداست /کار هرکسی نيست /

درياي گوشه گير

امروز شبح بايد به سر کار بروم... برگشتنی ميوه و گوشت و ماست و سبزی بخرم... بايد قبض های آب و برق را پرداخت کنم... ای وای يه جلسه مهم هم دارم........................ پس کی عشق را تجربه کنم؟؟؟

درياي گوشه گير

ببخشيد! امروز صبح................/ راستی! دريای گوشه گير به روز شد... و....... سلام! / ياعلی

سعيد

عزيز و مهربانم سلام / ممنونم که به ياد اين حقير هستی / مطلب بسيار وزينت را خواندم / واقعيت تاثر برانگيزي است که در جهان امروز سايه افکنده / اميد که همه مورد رحمت حق قرار گيريم / ارادتمنديم قربان

درياي گوشه گير

سلام دوست عزيز... منونم از اينكه به من سر زدي.../ اما راجع به اين كه گفته بودي همه ما هيچ وقت عشق را تجربه نميكنيم و نخواهيم كرد... بايد بگويم كه با تو مخالفم... اگر كمي با توجه به اطرافمان (چه مكاني و چه زماني) نگاه كنيم نمونه هاي همان عشق اصيل را كه خودت گفتي پيدا ميشود... كمي دقت................. ياعلي

درياي گوشه گير

سلام عزيز! من هم همون عشق واقعي رو ميگفتم... گفتم به اطرافمون نگاه كنيم... مثلا به هشت سال دفاع مقدس يا به واقعه عاشورا و باز هم از اين دست.../ اما خودمونيم اطلاعات وسيعي داري.................. من تسليم... ياعلي

nazanin

به منم سر بزن رسول عشق

نازنين

يکی به منم کمک کنه ميخوام بيدار شم . ميشه ؟ گفتن حقايق بس سخت و تلخ است ولی تو شيرين گفته بودی . //// چرا جنگ چرا ستيز ؟؟ ... یکی به من جواب بده ! تو می دونی چرا ؟

بارون بهاری

* هستی همواره در پی جبران نيكی های توست . هر چه به هستی ببخشی هزاران برابرش را به تو باز می گرداند . تو يك شاخه گل هديه ميكنی و هزاران شاخه گل همه سو بر سر و رويت می بارد . به مالت نچسب ، اگر واقعا مايلی كه ثروتمند شوی ، اگر ميخواهی دنيای درونی و پر مايه ای داشته باشی ، هنر بخشش را بياموز ....................................... سلام دوست عزيز خسته نباشيد...وبلاگ زيبايی داری و زيباتردست نوشته ها به من هم سر بزنید خوشحال میشم .... نظرتون با تبادل لينک چطوره.....موفق باشی و پايدار

حكيمه (مسافر غريبه)

سلام./به من آن توانایی را عطاکن که اندیشه ام را اززندگی روزمره رهانیده و دمادم باتو بودن را دربیداری تجربه کنم/این موضوع همیشه آرزوی قلبی من بوده!/ رسالت ما عدول ما ازخویشتن مان نبود رسالت ما نزول ما نبود/ چه خوب حق مطلب رو ادا کردید /انسان تمامیت خویش را ازدست داده وبه شیئی متحرک مبدل گردیده/ حقیقتی غیرقابل انکار! /گفتیم آدمی هرچه خلاء درونی اش را ازخودش پنهان میکند بیشترازخودحقیقی اش فاصله می گیرد/ من که کاملا درک ميکنم...اميدوارم همان اراده ای که شما رو به سمت شناخت خودتان هدایت کرد به ما نيز ياری برساند!...واقعا لذت بردم خسته نباشيد.