حقیقت . ادراک لحظه هاست . وقتی زمان در چنگ توست . ولی تواززمان فارغی . وماورای زمان و مکانی . عظمت در نگاهی ست که از تو نیست . بلکه در نگاه تو جاری ست . حقیقت اندیشه نیست . اندیشه همه از اوست . فکر ازادراکش عاجز است . ولی تفکر از حقیقت لبریز میشود . حقیقت ادراک تمامیت هستی ست . آنگاه که با بصیرت . تو جزیی از آن هستی . حقیقت من و تو هستیم . آنگاه که به فعلیت من و تو نیستیم . حقیقت . یعنی ریشه اندوه و بلا را یافتن . واز هر آسیب و اندوه وبلایی . جان و تن رهانیدن . حقیقت خلسه ورویا نیست .بلکه نفی خویشتن است . حقیقت تنهاازخدا گفتن . وباوازه خدا ماندن نیست . حقیقت از خویش رستن و به جان جهان رسیدن است . حقیقت . یعنی خویشتن را کشف کردن . و به شورووجد وآرامش رسیدن . حقیقت یعنی از خشونت و ستیز تن رهاندن و به صلح و شکوه و شور و آرامش سرنهادن .حقیقت نفی انسان نیست . بلکه یافتن کلیت انسان است . انسان با کشف تمامیت خویش به اسرار شگفت جهان هستی واقف خواهدشد .و به آرامش و شادمانی دست خواهد یافت . حقیقت همانا انسان است . آنگاه که بر خویشتن پانهاده . سد تفرقه و جدایی را شکسته . و اندوه و ملال رادر چنگ گرفته . و آسیب و بلا را سربریده . وزندگی را با شوروسرور وآرامش یافته است . اوست که نشان از معبود خویشتن است . و جز محبوب و معبودش هردم و هرلحظه اش همنشین نیست . حقیقت زندگی ست . آنگاه که جز حقیقت در چشم و گوش و عقل و هوش تو نیست ر
٢٦ تیر ۱۳۸٧
می توان بیدارشد

 

 

 

 

 

میتوان

بیدار شد .

یک تلنگر

یک اشاره

یک نگاه ،

میکند بیدارمان .

 

ما ،

به خوابی سرنهاده هرکدام

سست سست و بی دوام

وانگهی ؛

        ازکوه سنگین تر بود این دام ما .

 

 

 

چیست رازخواب مان ؟

سررهاندن گشته ازآن بلکه مشکل اینچنین

می فریبد خاص وعامی را ، به مکرش درجهان .

 

غیرازآن ،

وهمی فکنده قرنها مارا به دام

ما نمی دانیم  ؛

           خوابیم ،

                   یا که بیداریم کنون  ؟

 

 

 

 

 کرده ایم ما خویشتن را درسرابی مبتلا

 گشته این زندان نه تو خود وبال عمرما

 

میتوانی برکنی این خواب جادورا زبن

یک «نگاهی تیز» باید :

                          بنگری تا خویشتن

 

 

- شوک سختی باید آیا برکند بنیادتو ؟-

 

 

میتوان بیدارشد

نیست مشکل آنچنان

« مکروبیمی کرده ، آری -

                      قرنها مارا به خواب »

یک اشاره

یک تلنگر

یک نگاه ؛

                    می کند بیدارمان .

 

http://www.sunna.info/souwar/img1277.htm

 

 

باعرض پوزش ازدوستان همیشگی ام به دلیل غیبت طولانی . انشاالله بعدازاین کمافی السابق شعرومقاله های تازه را خواهم آورد . ازدوستان تقاضا دارم ازوب زیرکه ازهمین نویسنده است دیدن فرمایند . ناظمی

http://www.makehastim.blogfa.com/ 


 

آنچه ازآن به عنوان آرامش واقعی انسان نام برده می شود  واقعیتی نهفته درخود انسان است که قرنها اندیشه مندانی وارسته وخردمند ، آن را درخویشتن کشف نموده وازآن درهرعصری سخن گفته اند اما انسان امروزگرفتارودربند واسیر ایده آل ها و کلمه وواژه  هایی ست که همچنان آرامش واقعی برای او قابل درک نیست .

 

 


 

آرامش برای انسان پدیده ای بیرونی نیست که آدمی بخواهد آن را با تلاشهای مستمروجانکاه خویش به چنگ بیاورد بلکه امری درونی درآدمی ست که هرکس باید برای کشف آن ، خویشتن خودش را با رهایی ازوابستگی ها کشف نماید .

 

اصغر ناظمی معزأبادی


٢٥ فروردین ۱۳۸٦
که میداند . که میداند :

*) که میداند ، که میداند ؟...

 

 

که میداند ؟  که میداند ؛

زعقلش می خورد او پشت پایکسر؟

به گرداب هلاکت می کشاند عقل اورا ،

                                              بلکه کوروکر.

سخن سربسته گفتند ؛ قرنها ، گویی همه باما ؛

چرا درپرده ماندیم ما ،

                             ولی بازیچه ی پندارخود یکسر.

 

 

 

حبابی میکند مارا به مکرخویشتن پابند

به زندانی عبث درمانده ایم یک عمرسرگردان

خدارا چون توان گفتن ، ززندان مخوف خویش ؛

که ما برخویشتن عمری ست ، زندانیم وزندان بان

 

 

 

چومرغی سالها ، بنموده ایم ما خویشتن مجروح

زبس سررا به دیوارقفس کوبیده ایم ناچار

ملولیم ما زخویش و ، راه درمانی نمی بینیم

کنیم با مویه عمری خو ، دراین تالاب غم گستر

 

 

 

گشاید هرکسی باید ؛ گره ازخویشتن تنها

نبگشاید که بتواند ، گره ازکس، کسی اینجا

به خود ما آفریدستیم ، یکی زندان قارون را

کنون باید که خود سازیم ، بلی زندان خود ویران .

 

 

 

«رهایی» را زخود باید ، همه درخویش دریابیم

بود این شرط «آزادی» وگرنه مانده ایم ما درقفس ناچار

ززندانی که جزبیم وهلاکت بهره اش آن نیست

نجات خویش را دریاب ، قفس تنگ است وناهنجار

 

 

 

به آزادی طمع بستی ، ولی درخویش محبوسی !

گشایی گرقفس راهم ، بدامی همچنان پابند

نمی بینی نشان خرمی هرگز دراین زندان

ز«خود» گردی «رها » آنگه توهستی خرم وخرسند

 

 

 

چوبگشایی گره ازخود ، به حیرت میرسی درخویش

کنی درخویشتن صید جهانی فوق زیبایی

همه شوراست وسرمستی ، تورا درچنگ خود پیدا

دوصدها گنج معنی را به خود هرلحظه بنمایی

 

 

 

جهان حیرت است مارا ، ازآنیم بی خبرلیکن

به مردابی عبث غلطیده ایم ما کوروکراینجا

کنی آیینه را گرپاک ، آری ازغبارقرن ،

جهان دیگری بینی به چنگ خویشتن آنگاه

 

 

 

زبانم را کسی می فهمد آیا ؛ اندراین برزخ -

ویا زین خواب دیرین نیست کس را میل بیداری ؟

چنان بیگانه ایم با خویشتن ما ، راه دیگرنیست

مگربیدارگردیم خود ، ازاین خواب گران ، آری ....

                                                  آری .... آری .....آری....

 

 

اصغرناظمی معزآبادی

اصغر ناظمی معزأبادی


٢٤ خرداد ۱۳۸٥
شعر( کنه آزادی)

*) کنه آزادی

 

 

حذرکنی زخویشتن اگردراین وادی

رسی به مرز حقیقت به کنه آزادی

بلای جان همه این مصیبت کورست

زهم چوبرکنی اش نو کنی به خود شادی .

 

به قلب واژه نمودم . حقیقتی عریان

توصید خویش کنی تاچه لعبتی ازآن ؟

سخن کلاف من وتوست . آن زخود بگشا

تو خواه نوشنوی یا که کهنه . آزادی .

 

اصغر ناظمی معزأبادی


٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
شعرسکوت.

 

*) سکوت

 

 

درمن سکوتی تازه می روید

وانگه تورا می بینم ای آوای خاموشم

پُرمی شوم ازابروباد وماه وازخورشید

هردم جهان می سازدآنک مست ومدهوشم

 

 

حالی دگر دارم ، همه شوراست ووجدوشوق

تابیکران پرمی کشم همچون کبوتــرها

اینجا هیاهو جزفریبی نیست

آنجا سکوتی نو دمادم می رسد مارا

 

 

حالی دگردارم ، همه آرامش وشوراست

تابیکران دنبا بود ، آری ، به کام مـــن

مستغنی ام ، خاک است پیشم هرچه سیم وزر

ازآنچــه می بینم ، شوم گاهی همه الکن

 

 

تا کی سخن باید ، زابروباد وباران گفت ؟

گل بود وباران بود ، باید بلکه خود جاری

خواب است و افسون می فریبد هرکــه را لیکن

روشن نماید عالمی را هرکسی اما به بیداری

 

 

درتوشکوه دیگری چون آب وآتش هست

از دام وهم خویشتن باید رهاگردی

ازجنس دیگرهست ذات بی ریای تو ،

سازی چو کشف خویشتن ، آنگه خداگردی

 

دوست خوبمان ابراهیم . کلمه ای را که نوشته اید من هیچگونه آشنایی با آن ندارم وازکم وکیف آن بی خبرم . «خود» پدیده ای ذهنی درماست که به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی خویشتن مان وبه دلیل تبلیغات وسیعی که درطول قرنهای گذشته تا به امروزروی آن شده ما بطورناخودآگانه آن مرکزدرونی را درخودمان رشد می دهیم که برای رسیدن به شخصیت واقعی مان باید ازاسارت این مرکزذهنی خودمان را کاملا رها نماییم .

خود سرزمینی کاذب است که مارا ازرسیدن به هدف واقعی مان دورمی سازد وقتی ازاسارت خود نجات بیابیم به سرزمین ناشناخته دیگری وارد می شویم که سرزمنی لایتناهی والوهی ست

 

 

اصغر ناظمی معزأبادی


٢۸ فروردین ۱۳۸٥
بازیگر

 

 

 

 

 

چه دستی کرده آیا کورمان ،

                                اینگونه ناهنجار؟

چرا درپیش روی خود نمی بینیم یکی دیوار؟...

 

چوفکرازصحنه لغزد ،

                بنگریم درروبروی خویش

دمادم طعنه برما میزند ، دیوارناهنجار

 

 

بود تاصحنه گردان فکر ،

                            ما بازیگری رامیم

نیاندیشیم چه با خود می کنیم درعرصه ی پیکار

چه می گویم ؟

چه می گویم ؟

               مجال حرف کو ....

 دراین کلاف وهم ؟

     که خود :

          هم صحنه گردانیم و

                          هم بازیگرو

                                       هم صحنه

                                                         هم پندار

 

باعرض معذرت ازیکایک دوستان امروز تاریخ ۲۸ فروردین تازه پیام های  دوستان را کامپیوتر با عنوان پیام های تایید نشده برای من بازکرده . اگربه دوستان سرنزدم علت بی خبری بوده . وشرمنده ام  ... دوستمان ابراهیم انشاالله درفرصت بعدی سوالی را که فرموده بودید برایتان پاسخش را می نویسم ...

اصغر ناظمی معزأبادی


٢ اسفند ۱۳۸٤
گمشده

 

 

 

ای گمشده !

تورادرکجاجستم 

که نیستی ؟

ای آفریده ی ازلی

آیینه ی کما ل وتجلی

 

تورا دیدم :

با خورشید

که درتبلوربودی

با آب

که درطراوت

باسبزه

درشکفتن

اندام اثیری ات را نور پوشانده بود

وازچشمه سارمعرفت

جرعه جرعه عشق می نوشیدی

صبحدم .

نشانه تولدت بود

- خودرا نگاه کردم

شرم برجبینم حلقه زد

آنگاه که ازخویشتن جدا بودم -

هنوز . تورا می نگرم

وقتی که ازظلمات پرگرفته ای

وبی پیرایه

آیینه ی جمال آفتابی

 

 

برگزیده از مجموعه ی « پرده ی راز»

 کتاب پرده راز

انسان تمامیتی دارد که باصید آن تمامیت ویک پارچگی درخودش . اورا درمقامی بسیاربالا وبسیارمتعالی وروحانی قرارمیدهد . با کشف تمامیت خویشتن است که آدمی تازه ازخواب بیدار می شود . ویا تازه چشمش به خودش گشوده می شود . وتازه درمی یابد که زندگی رقابتی که امروزانسانها اسیرآن هستند . یک زندگی کاذب ومحصول مرکزتوهمی وخیالی ذهن آنهاست . واین گونه زندگی کردن هیچ ربطی به تمامیت وجود انسان ندارد . آدمی مقامی خداگونه دارد که باکشف آن مقام درخودش تازه به خلاقیت وشکوفایی واقعی می رسد

*

اگرآدمی مقام پیامبران را درنظرمجسم کند . مقام والا ومقدس پیامبران مقام اصلی یکایک انسان هاست . ولی انسان به دلیل خودباختگی به اندیشه اش ازآن مقام روحانی ومقدس ، خودش را دورکرده است. واگرآدمی بتواند فکررا درخودش کنارنشانده وآن را به سکوت کامل بکشاند تازه چشمش به مقام اصلی اش بازمی شود . وخودش به روشنی خواهد دید که انسان چه مقام بالاو چه مقام خداگونه ومقدسی دارد

*

دلیل خودباختگی انسان ها به مقام های کاذب وغیرواقعی جهان که تمامی زاییده ی پندارنیاکان ویاانسان امروزهستند . بی خبری آنهاازتمامیت وجود خودشان است . وهرانسانی با هرمقام وموقعیت اجتماعی که دارد . اگربه یک باره چشمش به تمامیت خودش گشوده شود . تمام مقام وموقعیت وثروت ها خودش را درراه انسان اصلی وقف خواهد کرد

*

انسان باید خودش را ازاسارت فکردرخودش نجات بدهد . بارهایی یافتن کامل ازقیود ذهن . چشم بصیرت انسان گشوده می شود . اگرفکرتاامروزعصای دست آدمی را دردست گرفته وبه هرکجا بخواهد فرد را با خودش می کشاند . با رهایی یافتن انسان ازمرکزتوهمی ذهن . وبا کشف تمامیت خودش . وبا گشوده شدن چشم بصیرت انسان . آدمی تازه اختیارخودش را هم خودش دردست می گیرد

*

ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده ی آدمی ، نمی گذارد فرد چشمش به خودش گشوده شده وازخواب شومی که گرفتارآن است .بیدارشود . وتا آدمی اسیرفکروذهن خویشتن باشد . همچنان درخواب باقی خواهد ماند

*

ذهن برنامه ریزی شده وشرطی ما هیچگاه نمیتواند مارا ازمردابی که اسیرآن هستیم نجات بدهد . چون خود فکراست که این مرداب تباه کنند ه را برای آدمی ساخته . وانسان را ناخودآگاهانه اسیرآن مرداب نموده است

*

هرچندامری دشواراست . اما انسان میتواند باآرام نمودن فکربه تدریج ، آن را درذهن خودش مشاهده نماید . واین عمل مشاهده ، نگاهی ناب وخالص است که بدون هجوم فکردرآدمی صورت می گیرد . وهمین مشاهده خالص چشم بصیرت آدمی ست که بعدازسالها تمرین وممارست وکسب تجربه گشوده گردیده است

 

اصغر ناظمی معزأبادی


۱٠ بهمن ۱۳۸٤
هوش برتر

 

 

  

 

 

 

 

 

 

آدمی ؛

گنجینه ای ، لبریزوسرشاراست

میتوان گفت ؛ او بود خورشید

می کند روشن همه آفاق

« اویکی منظومه سرشارونورانی ست ،

زهره و خورشیدهارا ، بلکه خود درآستین دارد »

باید ازظلمت رها گردد.

 

آدمی ، آیینه عشق است

او نشان ها ازخدا دارد

هیچگه آیا گشوده خویش ؟ *

مانعش تنها یکی وهم است .

با نگاهی میتواند ،

خودنقاب ازچهره بردارد

اوجهانی ماورای حس وپنداراست .

 

«هوش برتر» را ، جداازعقل خود اوبرجبین دارد

بین او با خویشتن - ** تنها خیالی نیزدیواراست

 

 

گزیده ازمجموعه ی شعر؛

«پرده ی راز» : چاپ انتشارات فانوس کرمان 1384

 

 

* هیچگه آیا گشوده خویش ؟ ........آیا هیچگاه آدمی توانسته است به درون خودش رخنه کرده ونسبت به ماهیت واقعی اش که گنجی خدادادی دروجود اوست اشعارپیدا نماید ؟

** خویشتن ..... خویشتن دروجود انسان همان «خود» واقعی اوست . اما بسیاری ازافراد نسبت به آن کهکشان درونی آگاهی کافی را ندارند . وعلت دوری آدمی ازماهیت واقعی اش ، توهم وخیال است که دیوار بین انسان وشخصیت حقیقی او می گردد

 

 

نویسنده: ابراهیم

دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 23:52

با سلام اشو عارف هندی می گوید باید از سه چیز رها شد بدن و فکر و احساسات یعنی هویت ما بدنمان وفکرمان و احساسات ما نیست و تاکید می کنند که رهایی از احساسات مهمتر از فکر است و مثال می اورند که ما اگر مشغول کاری باشیم و چیزی عصبانیت ما را تحریک کند ما بدنبال این احساس عمل می کنیم و ان کار را ول می کنیم در حالی که در سخنان شما بیشتر تاکید در رهایی فکر است حال برایم سوال است که این هویت دادن به بدن و یا اینکه مالک احساسات خود بودن در ذهن و فکر اتفاق نمی افتد پس مرکز فکر نیست . ممنون می شوم توضیح دهید . با تشکر

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

 

پاسخ؛

 

من بطورعمیق ازاشوکتابی را مطالعه نکرده ام وچندان بابینش ایشان آشنایی کامل ندارم

.ولی یک مطلب را قبول دارم وآن اینکه ؛ مرکز بسیاری ازاعمال و حرکات ما فکردرضمیروحافظه ی ماست .و همین فکربراحساسات ماغلبه یافته است . اعمال واحساسات مارا ازیکپارچگی وهماهنگی جدا کرده . فکرابزارووسیله مشترکی است که دراختیارهمه هست . نه فکرغربی وجود دارد ونه فکرشرقی . ظرفیت واستعداد مشترکی برای فکرکردن واندیشیدن وجوددارد که درهمه افراد این ظرفیت ونیرومشترک است . فکرعامل مشترکی است که همه ی مارا به هم پیوند میدهد وبازهمین فکرمارا ازیکدیگرجدا میکند . همه ی ما درکلاف فکرگرفتارآمده ایم .اما مشکل همه ی ما اینجاست که ما ازنظربیولوژیکی وفیزیکی وازجهت ذهنی وفکری برنامه ریزی شده ایم . برای اینکه بتوانیم ذهن خودرا با همه پیچیدگی هایش بشناسیم . باید نگاه ما عاری ازهرشائبه ای باشد . درسراسردنیا انسان ها ازلحاظ درونی وبیرونی دررنج وعذاب به سرمی برند دچاراضطراب وهراس هستند . بااحساس عدم ایمنی ، با حسادت و حرص وآز ، رشک وغبطه و عذابهای درونی روبروییم . ذهن انسان درهمه دنیا ودرهمه اعصاریک پدیده ی مشترک است . فکرخالق دقیق ترین ابزاربرای کمک به انسان است ودرعین حال مخرب ترین وسائل را برای نابودی وتهدید وارعاب بشرنیزساخته است . فکر پاسخ وواکنش حافظه مااست . وگفتیم ما انسان ها طی میلیون ها سال ازنظربیولوژیکی ، ذهنی ، عاطفی ، معنوی وروانی برنامه ریزی شده ایم واین ذهن برنامه ریزی شده را تکرارمی کنیم . ذهن طی هزاران سال برنامه ریزی شده است تا خود را به عنوان فرد به حساب بیاورد . بعنوان هویتی مجزا ومتفکرکه همیشه درحال مبارزه وچالش باشد . واززمان تولد تاموقع مرگ درتضاد ودرگیری زندگی کند .فکرمسائل ومشکلاتی تولید کرده است که مارا احاطه کرده اند .می بینیم عامل اصلی دررفتاروحرکات واعمال ما همان فکرماهست . امافکری شرطی وبرنامه ریزی شده که انسان را به عنوان موجودی مجزا ومنفک ازیکدیگرمی بیند . بین آنها چالش بو جود می آورد . آنهارا گرفتارتضادوتناقض نموده وبه جان یکدیگر می اندازد . ما زمانی میتوانیم فکررا درضمیرمان مشاهده کنیم . که فکراسیرشائبه ها نباشد . فکروقتی اسیرتعارضات وتناقضات نبود . به سهولت قابل رویت ومشاهده است . فکروقتی آرام وبی دغدغه باشد میتوانیم برآن احاطه داشته باشیم . وقتی فکررا درخودمان بتوانیم تحت کنترل درآوریم . احساسات ما نیزازچالش های فکررهایی می یابند . ولی زمانی که اسیرفکربرنامه ریزی شده باشیم ونسبت به ماهیت آن هم هیچ آگاهی نداشته باشیم . ما بطورناخودآگاهانه اختیارمان را صددرصد دراختیارفکربرنامه ریزی شده وشرطی خود قرارداده ایم . برای آرام زندگی کردن ، آگاهی یافتن ازماهیت ذهن وفکر، برای فرد کافی ست . اما برای رهایی یافتن کامل ازاسارت فکر. موضوع فرق میکند . بسیاری ازافراد توانایی رهایی ازفکرخودرا ندارند . اما با آگاهی یافتن ازوضعیت فکری خود . این افراد دیگرگرفتار تعصبات کورکورانه نمی شوند ومیتوانند با آرامش وشادمانی نسبی زندگی کنند . زمانی که بخواهیم فکررا بطورکامل ازضمیرجدا کنیم وسکوت بدون حضورفکررا درخود تجربه کنیم . بخواهیم مانع آگاهی های ذاتی خودمان را ازپیش رویمان برداریم . برای کسب این موقعیت متعالی . بدون تردید باید ؛ بدن وفکرواحساسات را درخود تحت کنترل ونظم کامل درآوریم . بدن وفکرواحساسات ما چیزی جز همان تمنیات وتمایلات وآرزوهای دورودرازما نیستند . نقطه ی محرکه ی ما نیز همان تمایلات وآرزوها وخواسته هاهستند . برای رهایی ازاندیشه وتفکرخود باید ، تمایلات وخواسته ها وتمنیات را درخودمان به مرزصفربرسانیم . که این عمل برای بسیاری ازمردم کارآسانی نیست ونیازبه مطالعه ی عمیق و زمان درازی هم دارد . درهرحال مرکزتمنیات وتمایلات ونیازهای ما نیزهمان فکردرضمیرماست . فکراست که «خود» را درضمیرما می سازد ومارا باعدم آگاهی ازماهیت خود . وظیفه مند حفظ وبقای خود می نماید . فکر|خود . همان تمایلات وآرزوهای ما هستند . وقتی تمایلاتی درفرد وجود نداشته باشد . خود نیزچندان قوی وموثردروجود فرد نیست

 

اصغر ناظمی معزأبادی


۱٤ دی ۱۳۸٤
صبح دولت

 

دشواراینجاست که انسان نیاموخته است که شخصیت دیگری نیزدارد . آدمی نمیداند که شخصیت واقعی اش را به فراموشی سپرده . آدمی خودش را درسرزمین شناخته ها با تمام شهامت ورشادت ، وتوان وتلاش وتقلای بی وقفه ی خود آنهم بسیارصادقانه اسیرکرده است . ولی اوهنوز نمیداند که سرزمین دیگری نیزدرکنه وجود اوهست ، وآن سرزمین ناشناخته هاست . مکانی که تمام خواسته ها وآرزوهای بشری درآن تحقق می یابد . وبسیاری ازافراد نیزاستعداد وتوانایی کشف سرزمین ناشناخته ی درون خویشتن را دارند . آدمی دانه ایست که باید بشکفد ، باید تجلی بیابد ، باید پرواز کند وبه خلوت گه خورشید برسد . باید معشوقه اش را درآغوش بگیرد . این توانایی واقعی آدمی ست . که راه رسیدن به آن دراعماق وجود او موجود است . ولی هنوزاکثریت ازگنج نهفته ی درون خویش باخبرنیستند ، یا ازآن باخبرند ولی آن را جدی نگرفته اند . اما آمادگی به دست آوردن آن گنج را دارند . بدون تردید اگرانسان بدون شبهه وبایقین میدانست ، قرنها پیش می توانست سرزمین شگفت وشگرف درون خویش را نیزبه چنگ بیاورد . می توانست آرامش واقعی را تجربه کند . می توانست نه دربیان وکلام با معشوقه اش عشق ورزی کند ، بلکه استعداد وصال نیزدردست وچنگ خود اوست . که می توانست به وصال جانانه واقعی اش هم برسد . درگذشته انسان به آن صورت که لازمه اوبوده ، درمورد ماهیت واقعی خودش نیاموخته است . اما میتواند ازاین لحظه وازحال شروع کند و با کسب آگاهی درمورد تمامیت خویش وعمکلرد فکردرخودش ، خودرا بطور حیرت انگیزبه خلوتگه خورشید برساند ...... حافظ گفته است ؛ کمترازذره نه ای ، پست مشومهربورز| تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان ............. اما نزدیک به هشت قرن ازاین پیام روشن وشفاف حافظ می گذرد . آدمی به خودش کوتاهی کرده است . با یقین می گوییم ، اگرآدمی آگاهی کافی را میداشت ، بدون تردید خورشید نهفته ی خویش را نیزقرنها پیش ازاین به چنگ آورده بود . ممکن است این موضوع مد نظرقرارگیرد که آدمی درعصرحاضرازخورشید وماه وستارگان فراتررفته وبه کرات دیگرقدم گذاشته . دراین تردیدی نیست . ولی انسان قرن بیست ویک اگرماه را خانه ی واقعی خود ش کرده ، به اندازه ی مسافت ماه نیزازخودش فاصله گرفته . واین ستم غیرقابل جبرانی است که به خودش کرده . انسان لازم بود ابتدا درخودش ، دروجود خودش ، پیشرفت را شروع کند تا بعدازآن به کرات دیگرقدم بگذارد . اما این کاررانکرده است . به اعماق هرچیزنفوذکرده ، جزعمق وجود خودش . وتنها وجود ازلی وابدی آدمی ست که ابتدا وانتها ندارد . اگرانسان خورشید را دروجود خودش به چنگ بیاورد تازه دراینجاست که می بیند ، اگرصدسال بگذرد بازدرابتدای راه است . وجود حقیقی انسان است که لایتناهی ونامتناهی ولازمان ولامکان می باشد . اما انسان این وجود را درخویش به فراموشی سپرده ، اگرچه جسم خودش را نیزبنیادین شناخته است . ماباید به درون خودمان رخنه کنیم ، تابتوانیم تازه انسان را به معنی واقعی اش بشناسم . باکشف نیروهای شگرف درون خویشتن است که تازه به عظمت انسان وزندگی او پی می بریم . تازه پاسخ ابهامات خودرا می یابیم . آسمان درماست ، خورشید وستارگان درماهستند ، ولی ما به آسمان دیگری قدم گذاشته ایم . خورشید وماه وستاره ای را به دست آورده ایم که مال ما نیستند . ما اقیانوس ها را ازهم شکافته ایم .تا اعماق دریاها نفوذ کرده ایم . ولی اقیانوس واقعی دردرون خودمان بوده ، که این اقیانوس را ازیادبرده ایم .دریای واقعی خودما بوده ایم که خودمان را فراموش کرده ایم . این ها پند وموعظه نیست . بلکه واقعیت هایی ست که جزتعداد معدودی نتوانسته اند به اسراردرون خویش پی ببرند . درصورتیکه این توانایی واستعداد یکایک انسان هاست . این واقعیتی دروجود بشراست که ، آدمی آن را ازیادبرده . وبا ازیاد بردن خودش ، انسان خودش را بیشتردرمانده وسرگردان وعاصی نموده است . وروزی آدمی میتواند آرامش وراحتی را دوباره به دست بیاورد که خود واقعی اش را درخودش کشف کند . آدمی اگربه درون خودش رخنه کند ، خدارا نیزدردرون مطهرومقدس خودش با حیرت و شگفتی خواهد دید. واین حرم وحریم مقدسی است که درطول تاریخ تا به امروز بسیاری ازافراد ، ماهیت واقعی آن را درخودشان کشف کرده اند . ما تازمانی که به بیرون چنگ زده ایم ، خودمان را به معنی واقعی «آنچه هستیم » نخواهیم شناخت . حقیقت هستی را درک نخواهیم کرد . خدارا نخواهیم شناخت . وتازمانی که ازهمه ی اینها دورباشیم ، گرفتارتوهم وخیالی بیش نیستیم . ما باید ابتدا چشم مان را به ماهیت واقعی ، وحقیقت وجودی خودمان بازکنیم . قرنها پیش انسان های کمال یافته همین حرف را زده اند ، امروزیانی نیز که ماهیت وجودی خودشان را کشف کرده اند ، همین مطلب را می گویند . ودهها وصدها قرن دیگر نیز، تازمانی که انسان ازشخصیت واقعی خودش جدا باشد بازهمین گفتگو را خواهند داشت . ماباید درون مان را ازآنچه که مربوط به بیرون پروانباشت کرده ایم ، ابتدا خالی وتزکیه کنیم . وبعدازآن با کشف واقعیت خویش ، وماهیت واقعی خود، خود راه به ما می گوید که باید چگونه باشیم و چکاربکنیم . وهمین نیزراه نهایی وغایت ماست

*) صبح دولت

مازاصل خود چنان ماندیم جدا

می رویم بیهوده راه کهنه را

بگذرد صدقرن اگراینگونه هم

ما خطا کردیم ، نداریم جزخطا

*****

منزل خورشید تنهامامن وماوای ماست

ماگزیدیم بهرخود ، بیهوده راه خاک را

خاکیانیم گرچه ، لیکن آسمان ماوای ماست

سربه خاک افکنده ای ، ای آدمی برگوچرا؟

قرن علم وپیشرفت و، آدمی درکارخویش

گشته موجودی ضعیف وسست رای وبینوا

تا نبیند او گره درکارخود ، درمانده است

اوطبیب درد خویش و، درچه می جوید دوا

چشم اگربرخویش بگشاید ، ببیند زخم خود

می کند درمان نگاهی ، درد پنهان شما

آدمی را گنج صددولت بود دردست او

هرکجا روآورد ، درچنگ خود یابد شفا

سوی خود باید کند رو ، تاکند درمان خویش

غیرازاین ره هرچه گویی هست خودبادهوا

مازاصل خود دریغا ، جمله دورافتاده ایم

دردرون خویش می بینی نشان ها ازخدا

نفی وانکارخدا ، ازخویش دورافتادن است

تو خدای خویشتن هستی ؟ مکن تعبیر، ها

خود نباشد ، شیوه ای دیگرتورادرجلوت است

نفی خود کن ، تا نگردی بنده ی تعبیرها

آدمی ، درخود تفحص کن ، که اینت حیرت است

درشگفت آیی اگرباشی ، بلی ازخود رها

شعرنو یا کهنه را منگر، توراهی تازه جو

کهنگی مرگ است و ، کهنه مرگ باغ ولاله ها

آدمی درذات خود گنجینه ی آگاهی است

دانش وعلمت بود یک قطره ازدریا ، هلا

خفتگان را نیست هرگز، بهره ای ازصبحگه

صبح دولت میدمد ، ازخواب چون گردی جدا

کودکی را بلکه باید ، تازه رسم خود کنی

کودکانند صفحه هایی فاقد امضای ما

ذهن چون آیینه شد ، خودنقش جان آرد پدید

بعدازآن جانان خود را بنگری درهرکجا

 

نویسنده: ابراهیم

پنجشنبه، 15 دى 1384، ساعت 13:51

دوباره سلام هویت را اگه امکان دارد بیشتر در موردش بنویسید تا عیانتر شود

E-mail:  mosahneh2@yahoo.com

URL:  وارد نشده است

ما یک شخصیت را برای خودمان براساس ارزشهای جامعه ی خویش می سازیم . این یک چهره ی قالبی برای ماست ، که براساس مدل والگوهای جامعه ای که درآن زندگی میکنیم ، آن را درخود بنا کرده ورشد می دهیم . پدرومادرها به عنوان یک جامعه ی کوچک . وجامعه ی بزرگترهرفرد یعنی کشور، افراد را به شکلی تشویق وترغیب می نمایند ، برای ساختن همین شخصیت . ابتدا اززمان نوزادی تا ورود به مدرسه ، خانواده ی ما عهده دارتعیین قالبی برای ماست . وبا شکل گرفتن نهال شخصیت ما وارد دبستان می شویم وبعددبیرستان وهمچنین دانشگاه ، هریک ازاینها اطلاعاتی را به ما می آموزند همه ی این دانش وآگاهی ها «دانستگی ها » نقش درساختارشخصیت ما دارند . وبعدازاتمام تحصیلات با کسب مدرک مورد نظرمان ، وارد جامعه شده و شخصیتی را که پدرومادروخانواده ی ما درما ریشه گذاری کرده اند را بعدازاین بابه دست آوردن شغل مناسب وازدواج و....و... تقویت کرده ورشد می دهیم . اما ما یکایک انسان ها شخصیت دیگری نیزداریم و آن شخصیت پنهان ماست که ما ازآن به عنوان «هویت » فرد نام می بریم . «هویت » . حقیقت شی ء یا شخص که مشتمل برصفات جوهری او می باشد . هویت افراد اکتسابی نیست . زمانی که ما بتوانیم هویت واقعی وشخصیت حقیقی خودمان را درخویشتن خودمان کشف نماییم ، انسانی موفق هستیم . اصولا قوانین اکثرجوامع بخصوص کشورهای غربی اعم ازکشورهای اروپایی ویا آمریکا ئیان ، اعتقادی به این شخصیت انسان ندارند . اما کشورهای شرقی این شخصیت را قبول دارند . این شخصیت واقعی ماست که میتوانیم با طی مقدمات ، آن را درخودمان کشف نموده وبراساس همان شخصیت زندگی کنیم .دردوکشورویا درکشورهای گوناگون عقاید وباورها ی مردمان یکی نیست . گاه آن عقاید درتناقض وتضاد قراردارد . ولی انسانها درهرنقطه اززمین وقتی هویت واقعی خودرا کشف می کنند ، به یک هدف مشترک وواحد دست می یابند . پس شخصیت اصیل تمامی انسان ها درهرگوشه اززمین یکی ست وباهم هیچگونه تناقض وتعارضی ندارند . ولی عقاید وباورهای ما که بیرونی واکتسابی هستند با یکدیگردرتناقض وتضاد قراردارند . این تناقض دربین نزدیک ترین افراد « زن وشوهرها» ودورترین افراد ، ملت های کشورهای دیگروجود دارد . که گاه مبدل به جنگهای خونین بین افراد می گردد. انسان وقتی شخصیت واقعی و هویت خودش را درخودش کشف نماید با دیگران سرجنگ نخواهد داشت . به یک نکته هم بازاشاره شود وآن اینکه . شاید بدانید مرکزی درذهن ما درطول عمرمان به وجود می آید به نام «خود» که وظیفه ما رشد وبقای این مرکزدرخودمان است . این مرکز دروجود انسان ، مرکزی توهمی وخیالی ست . «خود» نه آنکه هویت واقعی مانیست . بلکه شخصیتی مجازی وغیرواقعی ست که مارا ازرسیدن به شخصیت حقیقی مان نیزباز می دارد. اگراکثریت مردم ودربیشترکشورهای جهان این مرکزخیالی وتوهمی را درذهن شان رشد میدهند . این اکثریت دال برحقیقی بودن آن مرکزنیست . اکثریت گرفتارتخیل ورویا یند وهیچ ارتباطی با شخصیت واقعی شان ندارند .

نویسنده: ابراهیم

دوشنبه، 19 دى 1384، ساعت 0:44

با سلام از اینکه عنایت فرمودید و جواب دادید ممنونم در مورد مقدمات شناخت مرکز خود اگر ممکنه توضیح دهید و به چه صورت ذهن از بازی خود اگاه شود و کلا لوازم کار برای شروع چیست ؟ ممنونم

E-mail:  mosahneh2@yahoo.com

URL:  وارد نشده است

ما با پدیده ای درذهن وضمیرخودمان سروکارداریم که ازآن به نام «خود» نام می بریم . «خود» درضمیروحافظه ما انسان ها درهرگوشه ی ازجهان وبا هرایده وعقیده ومکتبی ، وجود وحضورمسلم دارد . وکسی نمی تواند بدون کسب آگاهی ازوجود خود درضمیروبرکندن این مرکزازذهن خویش ، بگوید خود درذهن من وجود ندارد « البته اینکه خود هیچگاه درضمیروجود نداشته باشد ، فکرمیکنم امری محال است . ولی با آگاهی یافتن از«خود» وشکستن صخره ی درونی خودمان . باید با عمل مراقبه بطوردائم ازبروز «خود» وازخودنمایی این پدیده درخویشتن جلوگیری کنیم . مراقبه نقش اصلی را برای ما بازی میکند » . وجود خود درضمیرانسان امری اجتناب ناپذیروناگزیراست . «خود» پدیده ای است که تقدیری وحتی ژنتیکی نیست . فرهنگ وسنت وباورهای هراجتماعی ، خودرا درضمیرافراد جامعه ی خویش شکل میدهند وبطورسیستماتیک وظیفه ی هرفردی درزندگی خود ، ناآگاهانه حفظ وبقای این پدیده درونی ست . شاید اکثریت افراد هرجامعه ای ازوجود خود درذهن شان آگاهی کافی را ندارند . وشاید تعداد کثیری درمورد آن هرگزچیزی نشنیده اند . متولد می شوند . آن موجود ذهنی را درخودشان رشد داده وتحت اختیارناخودآگاهانه همان مرکز، زندگی می کنند . یک زندگی آمیخته بارنج ومصیبت ونگرانی ودلهره واضطراب را می گذرانند وبعد میمیرند . بدون آنکه بدانند ؛ هدف شان اززندگی چیست ؟ ما می گوییم این مرکزدرونی وذهنی یک پدیده ی خیالی وتوهمی درذهن وحافظه ی افراد است . که می توان آن را ازریشه برکنده وعمری را بدون اسیر«خود» شدن . بدون به وجود آمدن چالش های ذهنی درخود . وبا رها شدن ازبسیاری ازبیماریهای روانی وعصبی ، درکمال آرامش ، وباسعادت وخجستگی ، ودرامنیت زندگی کرد . مبارزه با «خود» درضمیرانسان امکان پذیرنیست . آنکه بخواهیم با خود مبارزه کرده ودرصحنه ی کارزارپشت این موجود شوم وتخیلی را به خاک بمالیم ، خیالی باطل است که هیچگاه رویاروی با خود ، نمی توان با آن مبارزه کرد . واین خود نیست که شکست می خورد وبه خیال ما دست ازسرمان بر می دارد . درمبارزه ی با خود این موجود شوم خودش را درضمیرانسان به موش مردگی زده وآدمی را فریب میدهد . ولی درموقعی که زمان ومجالی را بیابد . دوباره قد علم کرده وجری ترازگذشته ، اوست که پشت آدمی را به خاک میمالد. ماوقتی با خود درضمیرمان مبارزه میکنیم . این همان «خود» است که با خودش درحال مبارزه وجدالی گاه خونین است . وقتی خود با خود مبارزه میکند . بازهمان خود است که شکست می خورد وهمان خود است که خودرا شکست داده وبراریکه می نشیند . پس هیچگاه نمیتوان با خود مبارزه کرده وآن را شکست داد . شکست خود همان خاموشی موقت وبه خواب زدگی این پدیده است .

مقدمات رهایی ازاین موجود درونی همانطورکه ذکرشد ، کسب آگاهی درمورد ماهیت آن . وشناخت ماهیت واقعی ذهن وتفکرخویشتن است . ما باید ذهن را ازبسیاری ازاندوخته های آموختنی مان سبک کنیم . با سبک شدن ذهن ، ضمیرآدمی انعطاف پذیروقابل دگرگونی می شود . وزمانی که بتوانیم با تمرین وممارست بدون وقفه وکافی . ذهن را کاملآ ساکت نماییم . وفکرمان را ازپرسه زنی هایش بازداریم . بعدازآن می توانیم با همان آگاهی ومعرفتی که نسبت به آن داریم وباعمل مشاهده ، هیچگاه به خود مجال خودنمایی نداد . اگرمانتوانیم فکررا درخودمان تحت کنترل خود درآوریم . این ماییم که تحت کنترل واختیارتام وتمام اندیشه خود هستیم . اگرچه ظاهرآ غیرازاین را نشان میدهد . ولی زمانی که فکربرای انسان قابل مشاهده باشد . به روشنی می بینیم ، که درزندگی معمولی وروزمرگی فکراست که مارا فرمان میدهد و به هرکجاکه بخواهد می کشاند .

نویسنده: ابراهیم

سه شنبه، 4 بهمن 1384، ساعت 23:35

سلام و خسته نباشید ایا اگاهی بر ماهیت خود و شناخت ان کافی است یا توجه هم نیاز است و ایا اگاهی داشتن همان مراقبه نیست ؟ بیشتر توضیح دهید ممنونم

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

ما ابتدا باید با کسب آگاهی ، ذهن مان را ازبسیاری ازدانستگی هایی که آن را لبریزکرده اند ، کاملآ خالی وسبک کنیم . ذهن وقتی سبک شد . قابل انعطاف است . ذهن سبک روشن بین می شود . دردام دانستگی های خود دچارتعصب وپیشداوری نمی گردد. درکتاب « زبان فرشتگان آقای مسیحابرزگر» می گویند بسیاری ازذهن ها وقلب ها ی مردم جانانه اند . یعنی بسیاری ازذهن ها آماده ی تحول و دگرگونی هستند . ولی آگاهی لازم را نسبت به ماهیت روانی خود ندارند . ذهن روشن ازسطح تجاوز کرده وبه اعماق وژرفامی رود وچنین ذهن هایی با اندک آگاهی ، انقلابی درونی درآنها به وجود می آید ومیتوانند بابرداشتن موانع ازروبروی خود . واقعیت هارا به روشنی مشاهده کنند . ولی مهمترین عملی که بعدازآگاهی لازم است انسان داشته باشد . عمل «مراقبه» است . مراقبه حفظ همان آگاهی انسان هاست . با مراقبه آدمی ازانجام بسیاری ازاعمال غیرصحیح وناصواب خودش را برحذرمی دارد. ولی قبل ازآنکه ما بخواهیم مراقبه را درخودمان تجربه کنیم ، باید آگاهی لازم را کسب نماییم . خود را ازاسارت مرکزخیالی ذهنی خویش نجات بدهیم . وبعد عمل مراقبه دیگرفرصت ومجالی به «خود» برای خودنمایی مجدد نمی دهد. مراقبه تا پایان عمر با انسان باید همراه باشد . بامراقبه است که ذهن بطور مداوم تازه ترین وبدیل ترین وبیسابقه ترین نکات کشف نشده را درخودش کشف میکند

 

 

اصغر ناظمی معزأبادی


۸ دی ۱۳۸٤
خداوندا

 

 

خداوندا؛

به من آن بیداری را عطاکن که درخواب شوم خود اسیرلقلقه ی زبان نگشته وبیهوده نام تورا برای فریب خودودیگران وردزبان خویش نسازم

چشمانم را همیشه به سوی خویشتن بگشا تا زنجیرهای تسلسل فریب مرا اسیرخود نسازند

وقتی تمناهای ملون وکاذب ، چشمان عقل را بخود خیره نموده ومیخواهند مرا بخوابی شوم روانه سازند ، تو به یارم بیا

خداوندا؛ به من آن توانایی را ببخش تا خودباخته عقل زبون نگشته وبتوانم دراین روزگارآشفته خودراازظلمت جهل رهاسازم

 روزمر گی آنچنان مارا باچنگالهای توانایش به اسارت خود درآورده است که هرلحظه پرده هایی رنگین راروبرویم قرارمیدهد ، به من آن توانایی را عطاکن که اندیشه ام را اززندگی روزمره رهانیده ودمادم  باتوبودن را دربیداری تجربه کنم

زبانم را تطهیرگردان تا اسیرگذشته ی مرده ی چرکین خویش نباشم وهرلحظه باتازه ترین زمان نوترین نکات برزبانم جاری گردد

خدایا ؛

شرمنده ایم وقتی به چهره واقعی خودنگاه میکنیم . مارا چگونه آفریدی . ولی ما ازخویشتن چه ساختیم ! چه بوده ایم وبدل به چه چیزشده ا یم ! گل بودیم ولی خارشدیم . زربودیم ولی مس شدیم. عشق بودیم ولی به میل خویشتن  هوس شدیم ...

خدایا؛

 ازخویش نیزشرمنده نیستیم اگردرمیدان بازی خود . تورانیزکه ازرگ گردن به ما نزدیک تری انکارمی کنیم .

انسان خودش را اشرف مخلوقات میخواند ، ولی نمیداند که مخلوقات دیگرازاو بسی جلوترند . کدام حیوان چون ما ازاصل خویش عدول کرده است ؟ کدام حیوان همنوع خویش را گروه گروه به مسلخ فرستاده است ؟ کدام حیوان همجنس بازی را ، برای خویش امری مسلم وازقوانین مجالسینش دانسته است ؟ قضاوت آدمی ازجهلی ست که هنوزپس ازقرنها برپیشانی او نقش بسته .

انسان ! شبه تو ، درزمین پاک ومقدست بدل به صندوقچه ای ازکاغذوآهن وباروت شده . وبه این نیزفخرمی فروشد ....

 انسان هنوزدرنطفه مانده ولی متولد نشده است . وآیا تا تولد انسان چه روزگارها ، ویا چند قرن وچندین هزاره هنوزباید درانتظاربود؟...

خدایا ؛ چرا مارا به خودمان واگذاشتی ؟ رسالت ما عدول ما ازخویشتن مان نبود . رسالت ما ، نزول ما نبود . کاش می دانستیم که عدول آدمی ازخویشتنش قابل جبران وگذشت نیست . آدمی موجود سرگردانی ست که به سبب بی خبری ازماهیت واقعی اش ، گرفتارسرابی جانکاه وهلاکت بارشده است . وتنها کسانی که ازخواب شوم بیدار شده اند ، میدانند و می بینند که آدمی چه چیزرا ازدست داده . و چگونه چون کودکانی گرفتارگل وخاک بازی شده است . انسان تمامیت خویش را ازدست داده وبه شیئی متحرک مبدل گردیده . شیئی متحرک که بازیچه ی دستان خویشتن است . ابزاری که مگردوباره به اصل خویش رجعت نماید ، وگرنه هیچ چیزدرجهان جبران انحراف وخطای آدمی را نمی نماید . آدمی ناآگاهانه وبراساس سنت خویش ازاصل حقیقی خودش جدا شده ودرزمان حیات خودنیزناآگاهانه وجبری ،سعی می نماید خلاء جدایی ازخویشتن خودش را به شکلی بپوشاند . به همین دلیل به هرابزاری دست می زند ازخودش بیشترفاصله گرفته وازمرکزواقعی خویش جدا می گردد . «دوران معاصرمی بینیم بدترین زمانی ست که آدمی اصل خویشتن را ازیادبرده . وچون زنبورعسلی بیرون ازکندوی خویش ، خودش را سرگرم ومشغول کرده است ».علت هم این است که اعمال آدمیان سرپوش نهادن برخلاء درونی خویشتن شان است . اگرانسان آگاهی لازم را می داشت بعدازآن . قضیه شکل دیگری به خود می گرفت . گفتیم آدمی هرچه خلاء درونی اش را ازخودش پنهان میکند ، بیشترازخودحقیقی اش فاصله می گیرد. اگرآدمی ازخودش فرارنمی کرد وبا همه ی آلام ودردها وتالمات با خودش میماند ، میتوانست ازشرخلاء درونی اش رهایی بیابد . کسانی که توانسته اند به ماهیت واقعی شان دست بیابند . و غبارها را ازروی آن کناربزنند ، افرادی بوده اند که ازخود فرارنکرده اند . بلکه سالها وسالها با همه ی فرازونشیب ها با خویشتن مانده اند وبه شهامت همین ماندن با خویش ، چشم شان به واقعیت وجودی شان بازشده . وسعادتمند اینانند که دیگراسیروگرفتارتوهم وخیالی تباه کنند ه نیستند . دردوران معاصرنیزبعضی ازافراد وجود دارند که با آگاهی یافتن ازماهیت خویش ، دربین ما زندگی میکنند . مشکل اساسی انسان فراراو ازخویشتن خودش است . آدمی هرقدربیشتربه بیرون چنگ زده وبه ابزاربیرونی تکیه میدهد ، ازخودش دورترودورترمی شود . این یک اصل است . وشرط رهایی ازآن ، این است که به تعلقات دل بسته نباشیم . وقتی دل بسته به دنیای مادی نبودیم . ذهنی سبک وقابل انعطاف داریم . وچین ذهنی قابل دگرگونی وتحول وتغییراست . ومی توان به راحتی چنین ذهنی را مشاهده نموده وبامشاهده ، مرکزی را که آدمی درضمیرخویش آفریده واسیرآن گردیده وبطورناخودآگاهانه تحت اختیارآن قرارگرفته وآن را رشد میدهد . با عمل مشاهده آن مرکزتوهمی را ازضمیرخود جدا نمود . همین چاره کارما و کلید حل تمام معماها ، وسرورازهای ماست . همین داروی تمام دردها وآلام ماست . ما بیماریم وطبیب وداروی خویش . پس باید همت کنیم وخودرا ازبیماری مهلک مان رهایی بدهیم . عامل تمامی بلایا ، مصیبت ها ، تفرقه وجدایی ها ، وکجروی ما وجود«خود» درضمیرمان است . واگرآدمی فکرمیکند راه صحیحی را ازنظر معنوی با وجود خوددرضمیرش انتخاب کرده وبه پیش می رود . سخت دراشتباه است . وزمانی میتواند انحراف خود ووخامت موضوع را درخویشتن به روشنی ببیند که آن مرکز درونی را درضمیرخود متلاشی کرده وذهن را تحت کنترل خود درآورده وافعال آن را تحت مشاهده داشته باشد . چون آدمی بوسیله همان مرکزدرونی خودش دچارکجروی وانحراف وخطایی شده است که راه او کاملآ ازراه واقعی واصلی اش جداست . وبازهمین مرکزتوهمی وخیالی ست که درراه خطاوغیرواقعی ومجازی وتصنعی ، افراد را توجیه کرده ونمی گذارد چشم فرد به سهولت به آن بازشود . آیا کسی هست که بخواهد ازخواب شوم خویش بیدارشود ؟....اگر آری . یاهو

 

اصغر ناظمی معزأبادی


۱٢ آذر ۱۳۸٤
تفرقه وجدایی

 

بیایید عمیقا به درون خودمان رخنه کرده وواقعیت وجودی خودمان را ازنزیک ببینیم ؛

چرا که اانسان قرنهاست که به مدد اندیشه وفکرخویش اسیروگرفتاریک روند خطادرزندگی گردیده است که درآن مسیرانحرافی وغیرواقعی عمررا بربادمیدهد . دوران معاصرکه دوران رشد تفکربشری ست ، انسان درهمان روند خطا به برکت اندیشه ابزاری قوی وکارآمد ولی تهدید برانگیزساخته است که زندگی بشریت را درروی کره زمین تهدید میکند . خطای بشری دیوارجدایی وتفرقه را دربین آدمیان به وجود آورده است که این جدایی ودوگانگی جزء زندگی واقعی وسالم وطبیعی انسان . همین موضوع « جدایی وتفرقه آدمیان ازیکدیگر» با سلاحهای مخربی که انسان قرن بیست ویک دردست دارد ، زندگی اورا دربرزخ تهدید قرارداده است . آیا فکر می کنید غیرازاین است ؟

 

اصغر ناظمی معزأبادی


۱۳ آبان ۱۳۸٤
 

یکایک تمایلات و آرزوهای ما ، دام وبند هایی ست که مانند زنجیردست وپایمان رابسته ومانع رسیدن ما به آزادی واقعی می گردند

رويش

 

 

باسبزه می رويم

باغنچه می شکفم

وبا پرنده آفاق را درمی نوردم

دمادم رازها باخود دارم

سکوت کلامم

ونسيم آوای من است

با سنگ ازکوه می گويم

باچشمه ازدريا

وازجنگل با درخت

اقیانوس را به حيرت پرده برمی گيرم

خورشيد درآستانم

وماه درآستينم

ظلمت وروشنی را می شکافم

وعشق را برايتان به ارمغان می آورم

 

پنجره را بگشاييد

خانه تان را بتکانيد

آيا ازظلمت به ستوه نيامده ايد؟

پس عريان با خويشتن بمانيد

که خورشيد دردستان شما

وصبحدم -

درحجم وسيع چمدانهايتان است

 

 

برگزيده ازکتاب «پرده ی راز»

اصغر ناظمی معزأبادی


۱۸ مهر ۱۳۸٤
 

 

استعدادی را که آدمی درخويشتن ازياد برده . ماهيتی خداگونه است که با کشف آن نيروی الوهی . انسان با فطرت ازلی خويش ارتباط برقرارمی نمايد . ازاينجاست که آدمی تولدی دوباره می يابد . وزندگی را اززاويه ای ديگر می نگرد . اينجاست که نه کسی دشمن اوست و نه آدمی با ديگران سرستيزوعناد دارد

 

*) سرزمین حیرت

 

 

به بالاترین قله رسیدم

آنجا که عشق تبلورهستی بود

ومرگ ظلمات

آغاز روشنایی حیات .

درارتفاع سرچشمه ی ادراک

پرندگان را شولای پروازبود

بی دام ونخجیروکمان .

دیگرهیچ نبود

نه ابربود ، نه باد

ونه اندوه ونه ملال

نه مرگ ، نه نام

ونه سودای محاسبات

همه چیز به غایت خویش میرسد ؛

رودخانه ، و جویبارودرخت

اندوه وعقیده و جدال .

انسان ، یگانه بود

عقابی بربلندای اشتیاق

با تجلای اندیشه وسکوت

زمین چه فراخناک مینمود

آنجاکه عشق مدبرحیات بود

پوسته ظلمانی حصاررنج را ازهم شکافتم

به بلندا قله ی شعوربیکرانه رسیدم

دروادی حیرت ،

زندگی را به غایت یافتم

رنج مان ، شادمانی شگرف هستی بود

روح را همسفرصبح لحظه ها دیدم

بیداری را درختان مزمزه می کردند

زندگی شکوهمندترین هدیه ازلی بود .

ازخویشتن فراتررفتم

وازرنج وزندگی

واززمان ، که اندوه نارونها ست

ازمرگ هراسی نبود

سکه درمیان مشت ماست

با آن روی تابناک زیستن

شب را بیداری نیست ،

درجاده های توهم

سکه را دوروست

روز حساب زندگی ست

با تجلای شعوروآگاهی

برگزيده ازکتاب «پرده راز»

 

انسان براستی اگرازگوهر نهفته درونی خويش باخبربود . آن زمان بود که برای به دست آوردن آن سرازپا نمی شناخت   

 

دوستان درصورت علاقه مطالب وبلاگ «گوهرعشق» را نيزمطالعه فرماييد

 

اصغر ناظمی معزأبادی


۱۸ شهریور ۱۳۸٤
 

 

کلامی ازخویش

شاید اکثریت ما آنچنان سرگرم زندگی معمول خود هستیم که بطورکلی ازماهیت واقعی وازشخصیت اصلی خویش بی خبربوده ، وهیچ آگاهی نیز ازماهیت پنهان مان نداشته باشیم . وتنها درکتابهای انسان شناسی به دنبال نشان انسان واقعی بگردیم . درصورتیکه کتابهای انسان شناسی جزمشتی واژه و کلمه وافکاردیگران را در ذهنمان فرونمی کند ، حال آنکه انسان واقعی دردرون من وتوست که حضورواقعی دارد . آری - درمن وتو . ولی باید همت کرد وآن نیمه ی دیگروجود مان را درخودمان کشف نمود . تنها باسکوت وآرامش ذهن است که میتوانیم به شخصیت الهی خودمان دست بیابیم .

بدنیست بدانیم ساختارفیزیکی انسان بسیارپیچیده وحیرت آوراست وکتابی ازدکترالکسیس کارل آن را به ما نشان میدهد ، وامروزه نیزبسیاری ازکتابهای روان شناسی ، حیرت واعجاب مارا نسبت به ساختارروانی بشرمضاعف می نماید . اما همه اینها ، آن نیست که ماباید به آن دست بیابیم . ودانستن کتابهای « انسان کیست ؟» وبسیاری ازکتابهای دیگرمارا با چهره واقعی خودمان آشنا نمی سازد . وعلت هم ، آن است که ما ناآگاهانه دربیرون ازخودمان به دنبال گمشده ای می گردیم ، که درخودمان مستورونهفته است . وتازمانی که نسبت به شخصیت پنهانی خویش ، آگاهی کافی را کسب ننموده وآن را درخودمان کشف ننماییم . جزدرزندان فریبنده واژه وکلمه گرفتارنخواهیم بود . گنجینه ای نهفته دردرون ما وجود دارد ، که باصید آن درخودمان بسیاری ازابهاماتی که تا به امروز گریبان مارا گرفته اند ، با کشف آن گنجینه لایتناهی تمامی ابهامات را درخودمان پاسخ خواهیم یافت . آدمی زمانی میتواند شخصیت واقعی اش را درخودش کشف نماید که آیینه درون را ازهمه زنگارها وجیوه دانستگی ودل بستگی هایش پاک ومبرانماید . واین چهره واقعی ماست ، که همانگونه که گفتیم ؛ اکثریت مان هنوزازآن چیزی نمیدانیم . وبه غیرازآن هم تمامی چیزهایی را که درطول عمردرذهن خود انباشت میکنیم ، موانع وسدهایی هستند که مارا ازشخصیت حقیقی مان دورو جدا می سازند . وتمام سرگردانی و ناآرامی ما ، وخشونت وستیزما ن ، با خویشتن وبا دیگران محصول بیگانگی ما با چهره واقعی خودمان است . تازمانی که ما ازآن شخصیت دورباشیم ، دردایره مخوف دانستگی های خود اسیربوده وسرگردان وناآرام ، وبی هدف درآن دایره تنگ به دورخودمان می چرخیم .

خداوند گنجینه ای دردرون من و شما به ودیعه نهاده است که به علت عدم آگاهی ازماهیت وساختارروانی خویش ، ازآن گنجینه شگرف ولایتناهی بی خبریم . وناآگاهانه به بیرون چنگ انداخته ایم . تازمانی که ازآن ودیعه ی الهی وژرف وشگرف خویش جداباشیم ، جزموجوداتی عاصی وسرگردان ، وآشفته وملول نخواهیم بود . مازمانی به آرامش وشادمانی دست خواهیم یافت ، که شخصیت درونی مان را درخودمان کشف نماییم . آری ، دوستان وعزیزان ، وخواهران وبرادران ، دریکایک ما انسان ها ، ماهیت دیگری به ودیعه نهاده شده که باآگاهی یافتن ازآن ، و با به چنگ آوردن آن ، معنای عمیق وژرف زندگی را خواهیم فهمید . ما وقتی که دربیرون ازخودمان به دنبال شخصیت واقعی مان می گردیم . بامطالعه کتابهای انسان شناسی ویا کتابهای دیگر درهمین زمینه ، ذهنمان را ازتفکرات وکلمه ها وواژه هایی که مربوط به «انسان واقعی» هستند پرمیکنیم . هیچگاه آن کتابها وافکار ، و واژه و کلمه ها ، مارا با چهره واقعی خودمان آشنا نمی سازند . بلکه مارا بیشتراسیرخودشان نموده وعمری مارا زندانی واژه وکلمه وافکاردیگران می سازند . آموخته های ما برای ما شخصیتی می آفرینند که آن جزشخصیتی خیالی وفرضی نیست . وهمین شخصیت ایده آل وخیالی ست که دیواری بین ما وشخصیت واقعی مان به وجود می آورد ، و مارا سرگرم پیرایش ورشد آن می سازد . شخصیتی که اسیروگرفتارتناقض ودوگانگی ست . گرفتارخشونت وبیم است ، شخصیتی که حقایق برایش قابل ادراک نیست بلکه خودش هم دردایره وهم وخیال قراردارد . شخصیتی که بدلی ومجازی ست ، و شخصیت واقعی و خدادادی ما نیست . تنها راه واقعی ما بازگشت به خویشتن خودمان است . وشخصیت حقیقی ما دردرون خود ماست که می توانیم به آن چنگ بیاندازیم . وبه شرطی دراین راه موفق خواهیم بود که بسیاری ازواژه ها وعقاید ی را که درذهن خودمان انباشت کرده ایم ، ابتدا آنها را ازذهن مان عمیقآ ریشه کن کنیم . درغیراینصورت ما درفضایی ازوهم وخیال است که برای خودمان شخصیت می سازیم . وشخصیت خیالی ومجازی ست که مارا اسیررنج وبیم ، و قهروخشونت وستیزمی نماید . ما زمانی ازهمه فریب ونیرنگها رها می شویم که مرکزی را که دردرون مان قراردارد و همان مرکز«یعنی خود» مارا اسیرمکروخدعه ونیرنگ خود می سازد را شناسایی نموده و آن را ازدرون برکنده ، وذهن مان را ازآن نجات دهیم . درغیراینصورت اگربالاترین مدرک وسطح آگاهی را داشته باشیم و آن مرکزذهنی درما وجود داشته باشد ، همچنان مارا اسیرفریب ونیرنگ خواهد ساخت . راه رسیدن به شخصیت واقعی برای ما بسته نیست . ابتدا باید به وجود ماهیت واقعی مان ایمان داشته باشیم . یقینآ ببینیم ؛ شخصیتی که الان اسیرش هستیم ، یک شخصیت مجازی وغیرواقعی ست . وزمانی میتوانیم به شخصیت الهی خودمان دست بیابیم که شخصیت مجازی را ازذهن مان جدا نماییم . شاید درتعبیری این عمل برایمان دشواروگاه غیرممکن باشد . اما اینگونه نیست . «خود» یا نفس درضمیرما همیشه مارا با تعابیرشومش فریب داده ، ومجال دیدن آن را ازما می گیرد . راه واقعی ما این است که اسیرتعابیر«فکر/خود» درضمیرمان نشویم . ودرست درلحظه ای که «خود» میخواهد باتعبیری مارا ازعمل دیدن ومشاهده بازدارد ، میتوانیم با مشاهده «خود» درضمیرآن را به سهولت ریشه کن کنیم . وتنها همین نگاه ناب است که مارا ازاسارت خود خلاص می نماید .

گنجینه بیکرانه ای درما وجود دارد که آن گنجی ملکوتی وآسمانی ست . آن نیمه ای ازوجود ماست که درآسمان ها پرواز میکند . سروشی که واقف اسرارالهی ست . بهاری که دربسیاری ازافراد ممکن است آماده ی شکوفایی و گل افشانی باشد ، ولی ازآن بی خبرباشند . بیایید درسکوتی ژرف درخودتان خیره شوید ، شاید با نیم نگاهی بتوانید آن گنجینه را درخودتان به چنگ بیاورید .

 

اصغر ناظمی معزأبادی


۱٩ امرداد ۱۳۸٤
 

Right Click Then Click Show Picture:::www.sare.ir:::

*) بیایید خودمان باشیم

  

 

 

بیایید خودمان باشیم

صاف وپوست کنده

شفاف وزلال ،

              و بی پیرایه

بی ستون وقالب ، و بی کرایه

بی فیلم وتراژدی

بی سند وقباله

زا ن پیشتر که به شکلک درآییم

سایه را هیچ اعتباری نیست

بياييد ِ خورشيد حضور خويشتن باشيم .

 

هیاهو ، اجبار ما ست

سکوت ، ولی مقصداختیاری ست

چشمه ی جاری را به باتلاق روانه مکن

هرچند - قرنها  آن خواستند که بودیم

بیایید  «آن باشیم ، که هستیم»

ماسک ها ، چهره هارا متلاشی میکند

نقاب ها ، هیبت ها را برباد میدهد

زیبایی ، قربانی پیرایش ها می شود

وگرنه ،

ستاره را هیچ خللی نیست 

وآسمان پيوسته آبی ست  . 

 

باید صادقانه خویشتن بود .

وقتی درآیینه نگاه میکنی ،

دربیداری ، شرمنده خويش نباشی

آنگاه ، حجاب ابرازچهره ها متواری میشود

با طلوع صبح نخستین عشق ،

پرده ازچشم ها فرو می غلطد

وبدیع ترین باغ وگلستانها ،

                تجربه می گردد

که بی شک ،

 آیینه شمایید

لطف شمایید ، وچهره نیزشما.

 

فاصله ، چرکسوده زخم دیرینه ایست

با لبخند های تصنعی

وزنجره اشک های طولانی

طوطی ، واژه های زبان الکنش ،

تقلید مرموزی بیش نیست

وقتی بی اختیارانه ، کلام سلامی فرسوده را

مودبانه به دهانه گوشها پرتاب میکند .

ما ، اززمین دورشده ایم

وازخورشید ، وماه وآسمان وستاره

به اندازه ی فاصله قرنها

بادست و چشم خویش

وبازبان وبیان خود

با عجله وشتاب

درقیاس دره ها

وزمین وآسمان

- لیکن،

راهی به بن بست نیست -

باید بخویشتن بازگشت

                    .... بازگشت

                              .... بازگشت

                                    .... بازگشت

رجعت ، حیات عاشقانه ماست .

 وهجرت -

         تولد دوباره ما

 

 دوستان علاقه مند مطلب تازه «گوهرعشق» را نيزميتوانند مطالعه فرمايند

  

وقتی به انسان فکر میکنم و چهره انسان ها را می نگرم ،هاله ای از نوردرذهن  نقش می بندد . نوری که ظلمت شب هارا با حضور خود محوونابود میکند . آری ، چهره انسان واقعی  ، انسانی که نفس خودش را دردرون شکسته وتوانسته است به تمامیت وساختارواقعی خویش دست پیدا کند . توانسته است چهره حقيقی اش را درخودش کشف نمايد . انسانی که ازتمامی تناقضات درونی رها گرديده ودرهستی کل استحاله شده است ......

مطلبی از کتاب «زبان فرشتگان» - مسیحابرزگر- که شرحی ست بر کتاب . -پيامبر- جبران خليل جبران . را می آوریم که نوشته اند ؛ انسان ، موجودی عجیب است . اوقرارنبود اینگونه باشد ، اما به طرق گوناگون به این سمت سوق داده شد . اومجبورشد ازطبیعت خویش فاصله بگیرد وهمین موضوع سبب شده است تا عجیب به نظربرسد. او نه تنها با دیگران بیگانه است ، بلکه با خویشتن نیزبیگانه است . انسان ، موجودی ازخودبیگانه شده است ...

لودویگ ویتگنشتاین می گوید؛ « انسان سرخودرا به دیوارمی کوبد . آنگاه به دنبال مرحمی می گردد تاورم سرخویش را مداواکند ؛ تمامی فلسفه ، همین مرحم است.» بهترآن است که انسان سرخویش را به دیوارنکوبد ، آنگاه به مرحم نیازی نخواهدداشت.

این موضوع درباره ی بسیاری ازمعظلات اخلاقی انسان نیزصدق میکند. انسان ابتداشکافی درروح خویش می افکند . آنگاه درصدد پرکردن این شکاف برمی آید...

همین موضوع مارا به یاد شعری ازمولانا می اندازد که گفته است ؛

خویشتن نشناخت مسکین آدمی / ازفزون آمد وشددرکمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت / بود اطلس ، خویش را بردلق دوخت

آیا انسان با مشکلی روبروست ، یاخیر؟ اگربه پرسش فوق پاسخی منفی بدهیم . دیگرمشکلی پس برای کسی وجود ندارد . واگرعمیقآ توجه کنیم ، می بینیم ؛ درکشورهای غربی ، شخصیتی متعالی ومافوق برای انسان برایشان مانند کشورهای شرقی ، قابل قبول نیست . ولی اگربه پرسش ، آری بگوییم . این پرسش بدنبال آن برای آدمی به وجود می آید ؛ که مشکل انسان چیست ؟ با توجه عمیق به مطالب بالا وابیات مولوی ، میتوانیم این نتیجه کلی را کسب کنیم ؛ انسان با تولد خویش ازماهیت دیگری برخورداراست ولی بعدازدوران طفولیت ، آن ماهیت اولیه را ازدست میدهد . ویکی ازنویسندگان معاصرایران ، به نام آقای محمدجعفرمصفادرکتاب ارزشمند خود به نام «همه آگاهی» ، تمامی نوشتارکتاب خودرا به همین موضوع «یعنی بیگانگی انسان باخویشتن و جدا شدن انسان ازماهیت اولیه خویش . وفاصله گرفتن وی ازطبیعت اصیل و خدادادی خود را مورد تجزیه وتحلیل و نقدوبررسی عالمانه قرارداده اند .

پس ، انسان ازماهیت دیگری نیزبرخورداراست که بعدازدوران طفولیت ازآن دوری می گزیند . وهمین موضوع باعث ازخودبیگانگی انسان ازخویشتن وبیگانگی وی با دیگران می گردد .

می گوییم گره ای درمغزوضمیرانسان وجود دارد . که اگرآدمی بتواند این گره وکلاف درونی را ازخودش جدا نماید . وآن را ازضمیرخویش پاک نماید به شخصیت دیگری درخودش دست می یابد وچهره ای را درخویش به چنگ می آورد ، که شخصیت معمولی وچهره شناخته شده انسان نیست . وهمین شخصیت کشف شده درآدمی ، چهره اصیل وواقعی و خدادادی او، و چهره ای ملکوتی وصدوقی ست که دریکایک انسان ها درهرگوشه از جهان وبا هردین ومرام وآیینی وجود دارد . وآدمی زمانی که بتواند به این چهره درونی خویش دست بیابد ازهرگونه آسیب و انحرافی جدا می شود . وهرگونه تناقض وتضادی نیزبطورکامل ازذهن فرد ، پاک می گردد.

قطعه شعر« بیایید خودمان باشیم » نیز، درباره همین موضوع وشخصیت واقعی انسان است . دعوتی ازانسان برای جستجوی درخویش برای به چنگ آوردن شخصیت حقیقی خود . فکرمیکنم این مقاله هرچند ناقص است اما برای دوستانی وعلاقه مندانی که تازه وارد وبلاگ «رسول عشق » ویا «گوهرعشق» میشوند بتواند کلیدی برای ورود به مفاهیم شعرهای این

وبلاگ باشد

FTD Contemporary Rose Bouquet

 

گربيابی خويشتن را .تازه ساز خود شوی

شوروسرمستی به غايت .خود به عالم بدروی

غايت ومقصدتويی . جزتوسراب است آنچه هست

نقش خود را گرببينی . درجهان ديگر شوی

***

جزخدا وهم است . آری -گرهمه عالم توراست

باخداباشی به عالم ازملک برترشوی

چون نباشی تو . دمادم با خدا گردی قرين

چون زخود گردی جدا . خود درجهان سرورشوی

 

  Pink and Purple Inspiration

اصغر ناظمی معزأبادی


٩ امرداد ۱۳۸٤
 

 

 

 

*) جاده سکوت

ادامه

خورشید درتبلورخویش است

بهاردرقدوم عشق می آید

امیدوآرزو ، دوروی سکه ی هستی نیستند

حسادت وکینه

و نیرنگ وفریب ، کلمه هایی بی کاربردند

تا دوردست ها

تا آن سوی افق

تا بیکرانه ها

شوراست واشتیاق

وآرامش وشهود

سکوت ، آغاززندگی ست

اندیشه ، اندیشه را نمی خورد

اعتماد ، رابطه هارا صیقل میدهد

هرکس آیینه تجلی خویشتن است

انسان تنها نیست ؛

چون برگ

چون شن

وچون واژه ودرخت

انسان یگانه است

چون عشق

چون خورشید

و چون آسمان

چراغی که شعله اش ازاوست

تورا به خویشتن میخوانم

چون سبزه به صحرا

چون موج به دریا

چون جویباربه اقیانوس

عشق فراراه توست

با خورشید هم آغوش باش

دریا درانتظارحضورمقدم توست .

*****

من سبکی ام ازتنهایی ست

می آیم

بی همسروکودک

بی دلبستگی و ملال

اینجا یک تن بیش نیستیم

عطشی اندام مان را نمی گیرد

وگرسنگی دیوارهارا نمی آفریند

پله ای تاصعود

وقله ای درتوهم مان نیست

زندگی رویش وصعود ماست

***

من کیستم

رهگذری تنها

درکلبه روزهای آفتابی

وقتی که زمان به ترنم می نشیند

وزندگی ازشادمانی لبریزمیشود

شوروطرب مرا به آستانه میخواند

دستانم ازستاره پرمی شود

بهشت نزدیک ترین مکان به ماست

میوه های خوشبختی را ازنزدیک ترین شاخه می چینم

روزها ازچنگال محاسبه خارج می شوند

پرنده ها آسیمه نیستند

«دانستن » آفتاب زوال سایه هاست .

 -قفس ها ازتردید انباشته می شود

ودیوارها درخت هارا منفک میکند

وقتی که نام وننگ ، صفت مبرهن کاهنین است

انسان ، خورشیدی ست که دردامنه کسوف

ظلمت زده ایام باستانی خویشتن است

باید ازبرگ وشاخه عبورکرد

ازسنگ و خاره گذشت

وریشه هارا کاوید

باید خویشتن راوانهاد

وبه ژرفای خویش راه یافت

روح را با لبه تیغه های آزمایشگاهی نمیتوان تسخیرکرد

وزندگی را دراندام واره های یک جسد

عریا ن باش ،

وگشاده رووپذیرا

اگرآزادگی پیشه وصال یافتگان است

ولی ، ملال مولود میل وتملک ماست . -

 

من کیستم ؟

رهگذری تنها

درجاده سکوت خویش

درگذرزمان درخاک ریشه دوانده ام

ودرخاک جوانه زده ام

نیمه ام درخاک

و نیمه ام درآسمان است

گاهی به کهکشانم

گاهی به چنگ خاک وزمینم

گاهی اسیریکی باد

گاهی بجز خدای خوش نبينم

 

 

 

 

 

اصغر ناظمی معزأبادی


٢٤ تیر ۱۳۸٤
 

Right Click Then Click Show Picture:::www.sare.ir:::

*) جاده سکوت

 

 

 

من کیستم ؟

رهگذری تنها

درجاده سکوت خویش

درلحظه های ناب فراغت

درسرزمین متبلور آرامش

دربهشت سرنوشت

درانتهای مرزخیس کسالت

صداها همه می شکند

همهمه ها ناپدید می شود

اندوه وحزن نمی روید

جهان ازمعشوقه لبریز میشود

شادمانی ، چمن هارا سیراب میکند

فقدان خاطره ، بشارت زنده بودن است .

سکوت ، ارزان ترین ماحصل ماست

آرامش گمشده ی زمینیان اینجاست .

هستی دگرگون می شود

پرده ها کنار میرود

پروانه طلوعی دوباره می یابد

اینجا بهشتی ست که وعده زمینیان است

انسان ابزار نیست

تجربه ی ناب هستی ست

نفخه ی دوست

تجلای حضور

فانوسی که روشنایی اش ازاوست .

 

درروزگارغربت ،

ما کتابی تازه را گشودیم

ماورای فلسفه وحکمت

ومنطق ونجوم ورياضی

درسرزمین عشق

با حضورمداوم خورشید

ازستاره زمین لبریز شده است

مردگان هزاران ساله را تجلی کمال اینجاست

اینجا بلوغ کودک سرنوشت ماست

...................

...............

.............

 

 

 

اصغر ناظمی معزأبادی


٢٩ خرداد ۱۳۸٤
 

 

Right Click Then Click Show Picture:::www.sare.ir:::

*) خانه خدا

 

 

 

راهی نیست

چاهی نیست

بیمی نیست

اندوهی نیست

ازتو ، تا خویشتن

ازستیزتا آشتی

از سقوط تا نجات

ازهبوط تا نجابت

وازرنج غفلت ،

تا شهد بيکران آرامش

دستانت را ازخویش تهی کن

ودامنت را ازاندوه رنج بتکان

دریا درکرانه حضورتوست

عریان کن خویشتن را

درفاصله ای به نزدیکی جنون

خدا با توست

اگرخویشتن را باورداری

ازاندوه مهراس

غرور ، دره ی زوال ماست

آیینه را زدودم

تورا درخویش می بینم

و خویشتن را ، درآیینه شفاف نگاه تو

ازتو ، تا تو راهی نیست

ازسحرتا سپیده دم

ازکرانه تا بیکران

از شبهه تا یقین

ازخانه

تا خانه خدا

یک چشم به هم زدن

یک گام

یک نفس

آری -

به همين نزديکی

دريا به کام توست

Right Click Then Click Show Picture:::www.sare.ir:::

 

اصغر ناظمی معزأبادی


۱۱ خرداد ۱۳۸٤
 

Perfectly Peachy Roses

 

*) اندیشه آرام

 

 

 

آرام کن انديشه را  ، آنگه توبنگر

درخویشتن ، شوری ورای مرزپرهیز

آنجا توانی بنگری هردم خدارا

بی غفلت اندیشه وبی عقل سرتیز

 

آنجا گلستانی دگر داری فراهم 

بی خوف وبیم وغصه وبی رنج وماتم

«خود» مادرالام و، نیش ماست درکف

آن ریشه برکن ، بین بهشت خود دمادم 

 

مارا عذابی بیهده افکنده درچنگ

این آتش دیرینه خود تقدیرمانیست

اما توانی ، سررهانی ازهمه رنج

جایی رسی ، جزشوروآرامش تورانیست

 

اندیشه چون آرام شد ، آرام گردی

آنگه هزاران نکته ناگفته خوانی

ورنه اسیروهم وپنداروقیاسی

روشن نداری ذهن ، تا روشن بمانی

 

کم تکیه کن ، برعقل لبریزوشلوغت

آنگه توانی ، فکر توآرام باشد

ورنه به مردابت کشاند فکرمغشوش

صدها صنم هرلحظه برما می تراشد

 

ما میدهیم ازکف ، زمام خویشتن را

چون بنده ی اندیشه ایم ، امی ودانا

تردید کن برتکیه گاه خویش لیکن

تابنگری ، آرام وبی اندیشه خودرا

 

هم آسمان برده است و هم درقعردوزخ

دردانه ی اندیشه ، آری - قرن هامان

آرام کن تا بنگری درخویش لیکن

فرماندهی را مقتدر، هرلحظه پنهان

 

اندیشه چون آشفته باشد ، پرده ی ماست

آرام چون گیرد ، بود گنجی به غایت

آرام کن اندیشه را ، آنگاه بنگر

نه پیش پارا ، بلکه خود تا بی نهایت

   

اصغر ناظمی معزأبادی


٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

باسلام به دوستان

شايد لازم باشد قبل ازبرقراری ارتباط بامعانی نهفته ابيات زير«سکوتی شگرف» را درخويشتن تجربه کنيم . آری - سکوتی که سرآغازدگرگونی انسان خاکی ست . و تداوم آن سکوت . دست يافتن به گنجينه های لايتناهی خويشتن .و پرواز به بيکرانه ها.... و ديدن بهشت درپهنه زمين خاکی ست . بياييدقبل ازهرقضاوتی دررد وياقبول کلمه ها «سکوت» واقعی را درخويشتن تجربه کنيم ...... 

*) خواب گران

 

به رویایی ، نهاده آدمی سر، آن نمیداند

به وهمی اسب خودرا اینچنین پرشورمیراند

به شرق وغرب و، یا هرگوشه ی دنیای پهناور

خیالی رابشر، خود عرصه آرام خود داند

 

کنی دانم عجب ، چون بنگری ، تلخ است این گفتار؟

درون خویش را انسان ، بلی ، هرگز نمی کاود

کند گررخنه تااعماق خود ، بیند چه معجونی

ربوده اختیارو ، آدمی را تا حریم مرگ میراند

 

به دام فکرما گردیده ایم ، اینگونه خیراندیش

برانیم مقصدی بیهوده را ، وهم است آن یکسر

تجلی میدهیم ما، درفضایی بی سبب خودرا

فتادیم خود به مکرفکرمان ، دردام خیروشّر

 

سبک کن آینه ، تا بنگری هرقیل وقال آن

نبینی مکرآن ، تا خود ، اسیر وهم وپنداری

اساس هستی انسان ، همه شوراست وآرامش

توانی شادمان باشی ، که شرطش هست «بیداری»

 

به خوابی سهمگین ، ماگشته ایم ، ازخویشتن غافل

نمی بینیم بلای آن ، که ما بیدارو ، درخوابیم

قضاوت رامکن تعجیل و، ساکت،«خویشتن » را بین

که بینی ما همه ، خود راهیان سخت مردابیم

 

بوددریا مکان و، ما به وهمی لیک ، آسودیم

ازآن بیهوده عمرخویشتن را می دهیم ارزان

گرازخواب گران سربرنداريم - راهی مرگيم

به رويايی عبث گرديده ايم يک عمر سرگردان

 

Perfectly Peachy Roses

 

 

اصغر ناظمی معزأبادی


۸ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

 

 

*) درد مشترک

 

 

خفته ایم هرچند درظاهر

هریکی درزیریک بستر

تا به اقصاء نقطه ی عالم

بامرام و ایده ای در سر

 

آن یکی آیین او هندو

آن دگرآیین اجدادش

آن یکی گردیده بی آیین

دیگری دربند اضدادش

 

گرزظاهربگذریم ، بینیم

راز دیگر را به ژرف خویش؛

ما ، همه درزیریک بستر

خفته ایم درسلطه ی تشویش

 

خود بود آن بسترمرموز

مشترک درذهن آدم ها

بارقابت می شود زنده

این حریف نامراد ما

 

می کند تعبیرمان منفک

آن حریم کهنه را لیکن

یک هدف دارد بشرهرجا

آن بقای خود ، زمرد وزن

 

میتوان ، آری . عیان دید آن

زیروبم های فریبش هم

چشم مارا میکند آن کور

ننگریم آن خفته را یکدم

 

خود ، نباشد درسری ساکن

زندگی شکل دگر گیرد

دوزخت آید بهشت آندم

تن رها سازی ززیروبم

 

دم به دم آیی رها ازخوف

می روی تا بیکران ، تا عرش

رازها خوانی دگرازخود

اززمین ، ازآسمان ، ازفرش

 

ما به وهمی می شویم اشباع

خود نمی بینیم ، ولیکن آن

خود بود درپشت فعل ما

قادری آن مطلق و پنهان

 

دیده را گرلیک بگشایی

جبلتی بینی دگربا خویش

آن بود پرواز وبال ما

غیرازآن وهم است وزخم ونیش

Perfectly Peachy Roses

 

اصغر ناظمی معزأبادی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]